تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٢ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

سلــــام به همگی ؛ شرمنده از اینکه کم کار شدم ؛ آخه در گیر هستم ...

کجا کجــــــــــا ؟؟؟؟ به قول ما بیدگلیا " وایسید "  فرار نکنید ؟ یه لحظه صبر کنید !!!! این

مطلبی که امروز نوشتم (‌ البته من ننوشتمشا دوستم آقا محمد رضا نوشته من دارم

باهاش کلاس میزارم ) خیلی طولانیه ولی مطمئن باشید که اگه تا آخرش بخونید چیزی

رو از دست نداده اید و کلی مطلب تازه یاد گرفتید ... پس بهتون توصیه می کنم که حتما

تا آخر بخونید ... داستان خیلی جالبیه ...

 

جاتون خالی دیروز داشتم دیوان شهریار رو می خوندم که یه دفعه یه شعر زیبا نظرم رو به

خودش جلب کرد ؛ که از همه بیشتر اسم این شعر برام جالب بود ... " من خود آن

سیزدهم "...

یه چند بیتش رو که خوندم دیدم خیلی خیلی آشناس که یه دفعه یادم اومد محسن

چاووشی با زیبایی هر چه تمام تر اون رو اجرا کرده ، سریع رفتم پای کامپیوتر و پیداش

کردم و یه بار قشنگ گوش دادم ... ؛ آلبوم " من خود آن سیزدهم " از چاوشی رو حتما

گوش کنید ؛ فوق العاده است ...

 

 

وقتی گوش کردم خیلی لذت بردم ولی هنوزم چند تا سوال توی ذهنم بود و اونا این بود

که این شعر زیبا از کجا ریشه گرفته و از اونجایی که وقتی دنبال یه چیزی برم تا پیداش

نکنم بیخیال نمی شم ؛ رفتم چند تا کتاب ادبی پیدا کردم و سیر تا پیاز قضیه رو فهمیدم ...

داستان از اونجایی شروع می شه که استاد شهریار در دوران جوانی عاشق یه دختر می

شه و به خاطر این عاشقی از درس و زندگی می افته - محض اطلاع بگم که شهریار

پزشکی می خونده - و به خاطر این عشقه مقدس به شاعری روی میاره و بیخیال

پزشکی می شه ...

 

ولی مشکل استاد شهریار مثه خیلی از جوونای این دوره و زمونه ؛ کوپن " پ " بوده ، و

یه جورایی رک و پوست کنده بهتون بگم با تمام خوبی هایی که داشته و خودش هم به

اونها اشاره می کنه ولی یه چیزی رو نداشته و اون موضوع چیزی نبوده غیر از چرک کف

دست ؛ یه وقت فک نکنید که خیلی دستش رو می شسته ، نه !! بیچاره شهریار فقط  "

پول" نداشته ... ؛ نه که نداشته باشه ؛ داشته ولی زیاد نداشته ...

 

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر /// عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود /// که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

 

... و همین بی پولی باعث می شه که معشوقه شهریار با وجود علاقه ی زیادی که به

شهریار داشته به اصرار پدرش با یه فرد پول دار ازدواج کنه و یه جورایی پدره دخترش رو با

پول عوض می کنه ؛ ولی از همه بدتر این بوده که شادوماد این قدر سنش زیاد بوده که در

حکم پدر دختره بوده، ولی شرط اصلی یعنی پول رو تا دلتون بخواد داشته که استاد

شهریار در این باره می گه :

 

پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت /// پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر /// عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

 

همین اتفاق باعث می شه که شهریار شکست عجیبی در زندگیش بخوره تا اینکه یه روز

که اتفاقا 13 بدر هم بوده شهریار با اصرار دوستانش برای تفریح بیرون می ره و علی رغم

میل باطنیش دوباره معشوقش رو به صورت اتفاقی می بینه ، ولی اوضاع این دفعه خیلی

فرق داشته چون معشوقه ی شهریار  یه بچه ی چهار پنج ساله هم داشته که این اتفاق

باعث می شه شهریار این غزل بسیار زیبا  که اسمش هست " من خود آن سیزدهم " رو

بسراید ... 

 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم /// تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز /// من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

 

اگه خواسته باشید این آهنگ رو گوش بدید می تونید از اینجا دانلودش کنید ولی فعلا به

بقیه ی ماجرا گوش بدید ...

 

دانلود آهنگ من خود آن سیزدهم با صدای محسن چاوشی

 

بعد از این جریانات استاد شهریار هیچ وقت دیگه ازدواج نمی کنه ولی توی یه جایی از این

غزل یه بیت خیلی قشنگ رو می گه که من خیلی دوستش دارم که نشان دهنده ی

خاطرات بسیار زیاد شهریار هستش ؛ واسه ی من که خیلی پر معنی و جالب بود ...

 

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم /// گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

 

ولی از کل این غزل من با این یه بیتش خیلی حال کردم و یه جواریی کل شعر یه طرف ،

این یه بیت هم یه طرف ؛ به نظرم یه جورایی شاه بیت این غزل هستش : ...

 

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر /// شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

کل غزل رو اینجا براتون نوشتم؛ بعد از خوندن غزل بقیه ی ماجرا رو اون پایین بخونید ...

 

" من خود آن سیزدهم " 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم /// تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز /// من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام /// جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی /// هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت /// پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر /// عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود /// که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر /// من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم /// گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس /// خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر /// شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت /// شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بقیه ی داستان ... !!! روزگار همین طور برای شهریار ادامه پیدا می کنه تا این که چند

ساعت بیشتر از عمر شهریار توی بیمارستان باقی نمونده بوده که یه دفعه سرو کله ی

معشوقش پیدا می شه و بساط گریه و زاری شروع می شه و شهریار اون شعر معروف و

زیبا رو می گه که حتما همتون از حفظ هستید که واقعا قشنگه و از جمله شعرهای مورد

علاقه ی منه ...

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ... بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی ... سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست ... من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم ... دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار ... اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ... ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت ... اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند ... در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین ... خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ . ن 1 : و در آخر هم این تک بیت زیبا از استاد شهریار که خودش گویای همه چیز هست ...

نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار /// با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان

 

 

پ . ن 2 :

خب خوندید ؟؟ خوشتون اومد ؟؟

خب این مطلبو یکی از دوستام توی وبش گذاشته بود که منم اینجا گذاشتم

همینجا از محمد رضا رجبپور تشکر می کنم بابت این قلم زیباش وبشم 

آدرسشو میزارم اگه دوست داشتبد بهش سر بزنید ...

 

mrb



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ

ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻏﺸﺘﻪ ﻋﻄﺮ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ

ﺍﯾﻦ ﺭﺩ ِ ﻋﻄﺮ ﺗﻮﺳﺖ

ﮐﻪ ﺍﺯ ﺣﯿﺮﺕ ﺑﺎﺩﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎﻟﯽ

ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻮﯼ ﺑﺎﺑﻮﻧﮕﯽ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ...

 

ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﺎﮎِ ﺗﺸﻨﻪ

ﺍﺯ ﻃﻌﻢ ﺗﻮ

ﺑﻪ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ... ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ؟!

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

مبنای روضه خواندن ما بر کنایه است

باور کنید روضه مادر نگفتنی ست ...



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

من شنیدم که شما فصل بهاری آقا

به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا

عمر امسال گذشت و خبری از تو نشد

هوس آمدن این جمعه نداری آقا ؟

در هیاهوی شب عید ، تو را گم کردیم

غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا

راستی بی نفست حال که تحویلی نیست

چه شود سر به سر خسته گذاری آقا

هفت سین ، سین سرور قدمت کم دارد

زرد هستیم اگر سبز نباری آقا

اگر از آب ، هوا ، قافیه تحریم شویم

نیست غم تا نظر لطف ، تو داری آقا

 




تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

امروز مصادف با شهادت بانوی دوعالم حضرت زهراست

که الهه ی آبها و روشنی آیینه ها بود و همدم تنهایی مولا ...


به رسم دلهای پاک

در نزدیک ترین لحظه هاتون به خدای فاطمه

ما جاماندگان و از رو نرفتگان را هم دعا کنید

که بسی محتاجیم ...

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٧ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

سرآغازِ زندگی

بی شک

صدایِ خندیدنِ کسی ست که دوستش داریم ...

می شود بخندی !؟

هوس کرده ام یک دلِ سیر زندگی کنم !



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٧ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

سلام به همه ی دوستانم بعد از کلی وقت ...

چند تا کلمه بگم برم

یه چیزی میزارم دانلود کنید

ضرر نمی کنید دانلود کنید زیباست خیلی زیباست ...


لینک دانلود

.:: یه لینک توی لینکها هست به اسم بیدار باش برید توش به درد میخوره ::.



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٧ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

بعضی ها ؛ شبیه یک انجیر رسیده می مانند

که یکهو ؛ از آسمان می افتند در دامن رنگ و وارنگ زندگی ات ...

آن قدر بی هوا که اصلا نمیدانی چه شد ... چگونه شد ...

اصلا خودت را می زنی به کوچه علی چپ

و از بودنش لذت می بری ..


بعضی ها ؛ شبیه عطر بهارنارنج هستند

در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلت ،

نفس می کشی ... آنقدر عمیق ؛

که عطر بودنشان را تا آخرین ثانیه ی عمرت ؛

در ریه هایت ذخیره کنی ...


بعضی ها ؛ شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند

که افتاده اند در تنگ بلورین روزگارت

جانت را با جان و دل در هوایشان ؛

تازه می کنی ...


بعضی ها ...

اصلا چرا باید از در و دیوار مثال بزنیم !؟

بعضی ها ؛ آرامش مطلقند ؛

لبخندشان ... تلالو برق چشمانشان ؛

صدای آرامشان ...

اصلِ کار ، تپش قلبشان ...

انگار که یک دنیا آرامش را به رگ و ریشه ات تزریق می کند.

و آنقدر عزیزند ؛ آن قدر بکرند ؛

که دلت نمی آید حتی یک انگشتت هم بخورد بهشان ...


می ترسی تمام شوند و تو بمانی و یک دنیا حسرت !

بعضی ها ؛ بودنشان ... همین ساده بودنشان ...

همین نفس کشیدنشان ؛

یک عالمه لبخند می نشاند روی گوشه لبمان ...


و من چقدر دوست دارم این بعضی ها را ... : )

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٧ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

در قاب ستاره دیدمت در شب تار

من تا به ستاره همه جا بوی بهار

افسوس نگیرد همه کس این نفحات

بیدار دلی خواهد و آگاه به کار ...

 

طوفان شقاوت همه را کرده اسیر

خون می چکد از دیده ی مردم ، مگذار

هجر تو گران ، زمانه با ما به ستیز

از دور نظاره می کنی با دل زار ...

 

 قربان دلت جهان تو را می طلبد

زین فاجعه خود را چه کشانی به کنار

شد وقت رحیل و دولتت یاد نکرد

هر شب شمرم ستاره ها تا به هزار ...

 

 بر حال اسیران نظری از ره لطف

ای مونس جان بیا که گیریم قرار ...



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٧ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

کاش می دانستی

بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم


خبر دعوت دیدار چو از راه رسید

پلک دل باز پرید


من سراسیمه ، به « دل » بانگ زدم :

آفرین قلب صبور ، زود برخیز عزیز

جامه ی تنگ درآر

و سراپا به سپیدی تو درآ


و به « چشمم » گفتم :

باورت می شود ای چشم به ره مانده ی خیس

که پس از این همه مدت ،

ز تو دعوت شده است ؟


چشم خندید و به اشک گفت ، برو

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه

با تو ام کاری نیست !


و به « دستان » رهایم گفتم :

کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت

دیگر اندیشه ی لرزش به خودت راه مده

وقت آن است که آن دست محبت ،

ز تو یادی بکند !


« خاطرم » را گفتم:

زودتر راه بیفت

هر چه باشد ، بلدِ راه تویی

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی


«  بغض »  در راه گلو گفت :

مرحمت کم نشود

گوییا با من بنشسته ، دگر کاری نیست

جای ماندن چون دگر نیست ،

از این جا بروم !


پنجه از مو به در آورده ، بدان شانه زدم

و به « لبها » گفتم :

خنده ات را بردار

دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر

که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی !!!


« سینه » فریاد کشید :

من نشان خواهم داد

قاب نامش را ، در طاقچه ام

و هوای خوش یادش را ، در حافظه ام


مژده دادم به « نگاهم » گفتم :

نذر دیدار قبول افتاده است

و مبارک باشد

وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب


و « تپش های دلم » را گفتم :

اندکی آهسته ، آبرویم را نبری

پایکوبی ز چه برپا کردی ؟

پای بر سینه چنان طبل ، نکوب !


« نفسم » را گفتم :

جان کیوان تو دگر بند نیا


اشک شوقی آمد

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به « پلکم » فرمود :

همچو دستمال حریر ،

بنشان برق نگاه !


پای در راه شدم

دل به « مغزم » می گفت :

من نگفتم به تو

آخر ، که سحر خواهد شد !؟

هی تو اندیشیدی

که چه باید بکنی !


من به تو می گفتم :

او مرا خواهد خواند ،

و مرا خواهد دید


« سر » به آرامی گفت :

خوب چه می دانستم

من گمان می کردم

دیدنش ممکن نیست

و نمی دانستم

بین تو با دل او

حرف صد پیوند است

من گمان می کردم ...


« سینه » فریاد کشید :

خوب ، فراموش کنید

هر چه بوده است ، گذشت

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه ، بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آفرین پای عزیز ، قدمت را قربان

تندتر راه برو

طاقتم طاق شده است


چشم برقی می زد

اشک بر گونه نوازش می کرد

لب به لبخند ، تبسم می کرد

مرغ قلبم با شوق

سر به دیوار قفس می کوبید

تاب ماندن به قفس ، هیچ نداشت

دست بر هم می خورد

نفس از شوق ، دم سینه ، تعارف می کرد

سینه بر طبل خودش می کوبید


عقل ، شرمنده به آرامی می گفت :

راه را گم نکنیم !!!

خاطرم ، خنده به لب گفت :

نترس ،

نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست ،

کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار ،

دل تو را خواهد برد


سر به پا گفت کمی آهسته

بگذارید که من هم برسم

دل به سر گفت شتاب

تو هنوزم عقبی ؟


 فکر فریاد کشید :

دست خالی که بد است ،

کاشکی ...


سینه خندید و بگفت :

دست خالی ز چه روی ؟

این همه هدیه ،

کجا چیزی نیست ؟


چشم را ، گریه ی شوق !

قلب را ، عشق بزرگ !

سینه ، یک سینه سخن !

روح را ، شوق وصال !

لب ، پر از ذکر حبیب !

خاطر ، آکنده ی یاد !

کاشکی خاطر محبوب ، قبولش افتد ...


شوق دیدار نباتی آورد ،

کام جانم شیرین

پای تا سر همه اندیشه ی وصل


وه چه « رویای قشنگی » دیدم

خواب ، ای موهبت خالق پاک

خواب را دریابم

که در آن ، می توان با تو نشست

می توان ، با تو سخن گفت و شنید

خواب ، دنیای توانایی هاست

خواب ، سهم من از تو و دیدار شماست

خواب ، دنیای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که تو در خواب مرا خواهی خواست

که تو در خواب مرا خواهی خواند


و تو در خواب، به من خواهی گفت :

تو به دیدار من آ


آه

کاش می دانستی

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی دارم ...

پلک دل باز پرید

خواب را دریابم

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم ...

...

.

.

.



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳٠ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

قصد من از حیات

تماشای چشم توست ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳٠ | ۱:٤۳ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

دلم گرم است می دانم

که فردا باز خورشیدی ،

میان آسمان ، چون نور می آید

شبی می خواندم با مهر

سحر می راندم با ناز

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا ، با آنکه میداند گنه کارم ...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳٠ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

سحر به یاد تو چشمم ستاره می بارد

شبیه ابر بهاری دوباره می بارد

تبسم تو غزل را به وجد می آرد

از آستان لبت استعاره می بارد ...


صدای ( حی علی ... ) می رسد دوباره به گوش

و عشق بار دگر از مناره می بارد

برای آمدنت استخاره کردم باز

بشارت است که از استخاره می بارد ...


نگاه کن به من مبتلای درمانده

که از نگاه شما راه چاره می بارد ...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳٠ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست

وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست

 

شاعر بدون شعر یعنى لال ! یعنى گنگ

در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست

 

با شعر حق انتخاب کمترى دارى

آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست

 

هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است

هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست

 

هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست

هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست

 

پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند

از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست

 

در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد

دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست

 

دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست

بى شعر ، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست

 

من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم

من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست

 

تو نیستى و آه پس این پیشگویى ها

بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست

 

تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد

که آخر پاییز امروز است یا فرداست

 

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست

هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست

 

پ . ن :

سلام دوستان ...

شب یلداست بهتون تبریک میگم

امیدوارم موفق و سلامت باشین

ولی امسال یه خورده یلدامون فرق داره 

یلدا شده اخر صفر یعنی خودتون بهتر میدونید ...




تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳٠ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

آخر « ماه صفر » ، اول ماتم شده است

دیده ها پر گهر ، و سینه پر از غم شده است

آه ای ماه ، که داری به رخت گرد ملال !

خون دل خوردن خورشید ، مسلّم شده است


آخر ای ماه سفر کرده که « سی روزه » شدی

رنگ رخسار تو ، همرنگ « محرّم » شده است

عرشیان ، منتظر واقعه ای جان سوزند

چشم قدسی نفسان ، چشمه ی زمزم شده است

شب تودیع پیمبر ، شهدا می گفتند :

آه از این صبح قیامت ، که مجسم شده است

تا که بر چیده شد از روی زمین « سایه ی وحی »

آسمان ، ابری و آشفته و درهم شده است

« مجتبی » گلشنی از لاله به لب ، کرد وداع

داغ او ، داغ دل عالم و آدم شده است

باغ ، لبریز شد از زمزمه ی « یاس کبود »

لاله ، دل تنگ تر از حجله ماتم شده است

میهمانی ، که « خراسان » شد از او باغ بهشت

میزبان غم او « عیسی مریم » شده است

از همان روز ، که زد سکّه به نامش در توس

شب، پی کشتن « خورشید » مصمم شده است

تا بسوزد « دل ذریه ی » زهرای بتول

زهر در ساغر انگور فراهم شده است

راستی تا بزند بوسه بر « ایوان طلا »

کمر چرخ به تعظیم شما خم شده است

پایتخت دل صاحب نظران است این جا

« مشهد » انگشت نمای همه عالم شده است

گر چه بسیار خطا دیده ای از ما، اما

سایه ی مهر تو ، کی از سرما کم شده است ؟

گر چه من ذرّه ی ناقابلم ای شمس شموس !

باز پیوند من و عشق تو محکم شده است

تا کسی بنده ی سلطان خراسان نشود

غمش از دل نرود ، مشکلش آسان نشود ...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳٠ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

دانلود آلبوم جدید و فوق العاده زیبای ابی به نام جان جوانی

Artist(s): Ebi

Album Name: Jane Javani

 

 

دانلود در ادامه مطلب ، زیباست از دست ندید



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳٠ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

دانلود آلبوم جدید و فوق العاده زیبای ماهان بهرام خوان به نام 01:11

Artist(s): Mahan Bahramkhan

Album Name: 01 : 11

Arrangement : Mahan Bahramkhan - Amirhossein Oveisi

Music : Shahab Ramezan - Mahan Bahramkhan - Mohammad Kazemi

Lyric : Mohammad Kazemi - Atefeh Ebrahimtabar - Yaha Kashani - Reza Raad - Mahdieh

Arab

 

 

 

برای دانلود به ادامه مطلب بروید ، زیباست از دست ندید



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٦ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

بانوی لحظه ی تحویل سال هام ،

بانوی از تو محول همه ی احوال هام ،

بانوی مه گرفته ،

بانوی ماه ،

بانوی در شب تنهاییم پناه ،

بانوی با تو شبم روز می شود ،

بانوی ترس های کودکی ام با تو می رود ،

بانوی کودکی ام عاشق تو بود ،

بانوی چارشنبه های پُر از انفجار و دود ،

بانوی - من همیشه تو را خواب دیده ام - ،

بانوی مثل تو هرگز ندیده ام ،

بانوی شعرهای من از تو شکوفه داد ،

بانوی بوی تو اُفتاده دست باد ،

بانو !

بهار من تویی ...

 

پ . ن  :

 

من ، بی تو چیزی نیستم جُز

پرده ی بی آفتاب

جُز رختخواب کهنه و لیوان آب و قرص خواب

من ، بی تو چیزی نیستم جُز

خونه ی بی پنجره

جُز آدمی که غربتش از مرگ طولانی تره ...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٦ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

مثل نکته‌ای ظریف و ملموس

جاهای خالی‌ام را پُر می‌کنی …

وقتی می‌گویم : « دوستت دارم » یعنی همیشه

حتی ساعت‌های غیراداری ، و روزهای تعطیل ....



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٦ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

تو وقتی که دور از منستی

خیال تو از خلوت من

ازین شامگاه زمستانی غربت من

مرا می برد تا دیاری

که در آن طلوعی طلایی است آری قدم های تو در دل شب

تپش های قلبی است در آستان تولد

عبور درختی ز مرز شکفتن

تو چون در شب تیره ، رخ می نمایی

دری بر من از روشنی می گشایی

تو چون می نشینی مرا می ربایی

تو وقتی که پیش منستی

چراغی پس چهره داری

چراغی که خط های پنهانی گونه ات را

چو رگ های برگی

جوان ، می نماید

تو وقتی که پیش منستی

فروغی در اعماق شب می درخشد

نسیمی در اقصای شب می سراید

تو وقتی که پیش منستی

زمین ، زیر پایم نمی لرزد آری

زمین ، استوار است و آفاق ، روشن

تو وقتی که پیش منستی

بهار است و ، خورشید و ، آیینه و ، من

تو چون جامه برگیری از

پیکر خود

سراپای آیینه ، چشمی است حیران

که در او ، تو چون مردمک ، بی قراری

فراموش بادا ترا عزم رفتن

اگر چند ، چون روی برتابی از خلوت من

صدای تو می آید از دوردستان

در آغوش شب ، پیکر آبشاری

تو وقتی که دور از منستی

خیال تو از شامگاه زمستانی غربت من

مرا می برد تا دیاری

که در آن طلوعی طلایی است ،آری

تو ، روح بهاری ...



  • ايران بلاگ | ويندوز سون