تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ

ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻏﺸﺘﻪ ﻋﻄﺮ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ

ﺍﯾﻦ ﺭﺩ ِ ﻋﻄﺮ ﺗﻮﺳﺖ

ﮐﻪ ﺍﺯ ﺣﯿﺮﺕ ﺑﺎﺩﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎﻟﯽ

ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻮﯼ ﺑﺎﺑﻮﻧﮕﯽ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ...

 

ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﺎﮎِ ﺗﺸﻨﻪ

ﺍﺯ ﻃﻌﻢ ﺗﻮ

ﺑﻪ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ... ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ؟!

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٧ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

کاش می دانستی

بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم


خبر دعوت دیدار چو از راه رسید

پلک دل باز پرید


من سراسیمه ، به « دل » بانگ زدم :

آفرین قلب صبور ، زود برخیز عزیز

جامه ی تنگ درآر

و سراپا به سپیدی تو درآ


و به « چشمم » گفتم :

باورت می شود ای چشم به ره مانده ی خیس

که پس از این همه مدت ،

ز تو دعوت شده است ؟


چشم خندید و به اشک گفت ، برو

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه

با تو ام کاری نیست !


و به « دستان » رهایم گفتم :

کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت

دیگر اندیشه ی لرزش به خودت راه مده

وقت آن است که آن دست محبت ،

ز تو یادی بکند !


« خاطرم » را گفتم:

زودتر راه بیفت

هر چه باشد ، بلدِ راه تویی

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی


«  بغض »  در راه گلو گفت :

مرحمت کم نشود

گوییا با من بنشسته ، دگر کاری نیست

جای ماندن چون دگر نیست ،

از این جا بروم !


پنجه از مو به در آورده ، بدان شانه زدم

و به « لبها » گفتم :

خنده ات را بردار

دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر

که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی !!!


« سینه » فریاد کشید :

من نشان خواهم داد

قاب نامش را ، در طاقچه ام

و هوای خوش یادش را ، در حافظه ام


مژده دادم به « نگاهم » گفتم :

نذر دیدار قبول افتاده است

و مبارک باشد

وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب


و « تپش های دلم » را گفتم :

اندکی آهسته ، آبرویم را نبری

پایکوبی ز چه برپا کردی ؟

پای بر سینه چنان طبل ، نکوب !


« نفسم » را گفتم :

جان کیوان تو دگر بند نیا


اشک شوقی آمد

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به « پلکم » فرمود :

همچو دستمال حریر ،

بنشان برق نگاه !


پای در راه شدم

دل به « مغزم » می گفت :

من نگفتم به تو

آخر ، که سحر خواهد شد !؟

هی تو اندیشیدی

که چه باید بکنی !


من به تو می گفتم :

او مرا خواهد خواند ،

و مرا خواهد دید


« سر » به آرامی گفت :

خوب چه می دانستم

من گمان می کردم

دیدنش ممکن نیست

و نمی دانستم

بین تو با دل او

حرف صد پیوند است

من گمان می کردم ...


« سینه » فریاد کشید :

خوب ، فراموش کنید

هر چه بوده است ، گذشت

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه ، بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آفرین پای عزیز ، قدمت را قربان

تندتر راه برو

طاقتم طاق شده است


چشم برقی می زد

اشک بر گونه نوازش می کرد

لب به لبخند ، تبسم می کرد

مرغ قلبم با شوق

سر به دیوار قفس می کوبید

تاب ماندن به قفس ، هیچ نداشت

دست بر هم می خورد

نفس از شوق ، دم سینه ، تعارف می کرد

سینه بر طبل خودش می کوبید


عقل ، شرمنده به آرامی می گفت :

راه را گم نکنیم !!!

خاطرم ، خنده به لب گفت :

نترس ،

نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست ،

کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار ،

دل تو را خواهد برد


سر به پا گفت کمی آهسته

بگذارید که من هم برسم

دل به سر گفت شتاب

تو هنوزم عقبی ؟


 فکر فریاد کشید :

دست خالی که بد است ،

کاشکی ...


سینه خندید و بگفت :

دست خالی ز چه روی ؟

این همه هدیه ،

کجا چیزی نیست ؟


چشم را ، گریه ی شوق !

قلب را ، عشق بزرگ !

سینه ، یک سینه سخن !

روح را ، شوق وصال !

لب ، پر از ذکر حبیب !

خاطر ، آکنده ی یاد !

کاشکی خاطر محبوب ، قبولش افتد ...


شوق دیدار نباتی آورد ،

کام جانم شیرین

پای تا سر همه اندیشه ی وصل


وه چه « رویای قشنگی » دیدم

خواب ، ای موهبت خالق پاک

خواب را دریابم

که در آن ، می توان با تو نشست

می توان ، با تو سخن گفت و شنید

خواب ، دنیای توانایی هاست

خواب ، سهم من از تو و دیدار شماست

خواب ، دنیای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که تو در خواب مرا خواهی خواست

که تو در خواب مرا خواهی خواند


و تو در خواب، به من خواهی گفت :

تو به دیدار من آ


آه

کاش می دانستی

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی دارم ...

پلک دل باز پرید

خواب را دریابم

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم ...

...

.

.

.



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۳٠ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست

وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست

 

شاعر بدون شعر یعنى لال ! یعنى گنگ

در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست

 

با شعر حق انتخاب کمترى دارى

آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست

 

هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است

هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست

 

هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست

هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست

 

پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند

از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست

 

در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد

دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست

 

دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست

بى شعر ، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست

 

من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم

من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست

 

تو نیستى و آه پس این پیشگویى ها

بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست

 

تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد

که آخر پاییز امروز است یا فرداست

 

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست

هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست

 

پ . ن :

سلام دوستان ...

شب یلداست بهتون تبریک میگم

امیدوارم موفق و سلامت باشین

ولی امسال یه خورده یلدامون فرق داره 

یلدا شده اخر صفر یعنی خودتون بهتر میدونید ...




تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٦ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

تو وقتی که دور از منستی

خیال تو از خلوت من

ازین شامگاه زمستانی غربت من

مرا می برد تا دیاری

که در آن طلوعی طلایی است آری قدم های تو در دل شب

تپش های قلبی است در آستان تولد

عبور درختی ز مرز شکفتن

تو چون در شب تیره ، رخ می نمایی

دری بر من از روشنی می گشایی

تو چون می نشینی مرا می ربایی

تو وقتی که پیش منستی

چراغی پس چهره داری

چراغی که خط های پنهانی گونه ات را

چو رگ های برگی

جوان ، می نماید

تو وقتی که پیش منستی

فروغی در اعماق شب می درخشد

نسیمی در اقصای شب می سراید

تو وقتی که پیش منستی

زمین ، زیر پایم نمی لرزد آری

زمین ، استوار است و آفاق ، روشن

تو وقتی که پیش منستی

بهار است و ، خورشید و ، آیینه و ، من

تو چون جامه برگیری از

پیکر خود

سراپای آیینه ، چشمی است حیران

که در او ، تو چون مردمک ، بی قراری

فراموش بادا ترا عزم رفتن

اگر چند ، چون روی برتابی از خلوت من

صدای تو می آید از دوردستان

در آغوش شب ، پیکر آبشاری

تو وقتی که دور از منستی

خیال تو از شامگاه زمستانی غربت من

مرا می برد تا دیاری

که در آن طلوعی طلایی است ،آری

تو ، روح بهاری ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢٠ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

چرا وقتی می‌ روی

همه جا تاریک می شود ؟

انگار از اول مرده بودم

و ترسیده بودم

و تو هم نبودی …


نه اینکه گریه کنم، نه

فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم

و آرام نمی‌گرفتم ...


چه آرزوی دل‌ انگیزی‌ ست !

نوشتن افسانه‌ ای عاشقانه

بر پوست تنت

و خواندن آن

برای تو …


چه آرزوی شورانگیزی‌‌ست !

تملّک قیمتی‌ ترین کتاب خطی جهان

ورق ورق کردنش ،

دست به آن کشیدن ،

و همین نوازش ساده

که زیر نگاهم لبخند بزنی …


چه افسانه‌ ی قشنگی

به تنت می‌ نویسم

بانوی من !

چه قشنگ به تنت افسانه می‌خوانم

سراسیمه آمدن

و دستپاچه بوسیدن

با تو

زیر نگاهت افسون ‌شدن

با من ...


می‌ دانی ؟

حتا صدای قلبم هم نمی‌ آمد

انگار همه‌ اش را برای نفس‌ هات شمرده باشم

حالا تمام شده بود …


نه اینکه ترسیده باشم ، نه

فقط می‌خواستم بگویم چرا نصف شب پاشدم

و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا

بی تو نبیند …



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢٠ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

به قدری خسته‌ام ، پایم به دنبالم نمی‌آید

تنم هم نیست دیگر مثل سابق ، تحت فرمانم


به میدان می‌رسم ، اما نمی‌پیچم به سمت چپ

اگر چه از به راه راست رفتن هم پشیمانم !



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٥ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

وقتی نیستی

فقط به یک چیز فکر می کنم

رفته ای

همسایه ی درخت باشی

شادی هایت را

کنار غم هایش بگذاری

رفته ای

گاه و بی گاه

در خواب پرنده ها دانه بپاشی

به شاخه های لبریز از برگ

سر و سامان بدهی

کار تو همین است

کار تو

بوسیدن شکوفه هاست

وقتی نیستی

باز هم من

به خوشبختی نزدیکم

همین لبخندهای زیبایت

از دورهای دورهای دور

دست هایم را می گیرد

و کنار آینه می نشاندم ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٦ | ٧:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

تو

قرار نیست خاطره ای باشی از یک بعد از ظهر !!!

قلیانی باشی با طعم نعنا که تمام می شود

قرار نیست ...


می خواهم فریاد بزنم

زنی بود که از یک فنجان چای آغاز شد

از پایین پله ها نگاهم کرد

و فهمیدم که دوستش دارم !!!


شاعـر شدم از پشت عینک تیره

وقتی کلمه ی باستانی را

که هر بار با شنیدنش

بعد از آن روز گویی اولین بار بود که می شنیدم

از زبانش ، نه از قلب ِ پر مهرش

" چایی ات را بخور "


قرار نبود عاشقت باشم

من فقط مهمان یک فنجان چای بودم

کمی فرصت از تماشا

و کافه ی کوروش


قرار نبود شاعر باشم

من فقط تماشا می کردم

نمی خواستم آواره ی جهان باشی

و من به دنبال تو شهرها را بیابم

خیابان ها را تماشا کنم


همین جوری است

گاهی چایی ات دیر می شود

و آواره ی جهان می شوی

کاش تماشایت نمی کردم

و چـایی ام را می خوردم


نمی دانستم عاشقت خواهم شد

بعد از شنیدن کلمه ی باستانی

"دوستت دارم "


ما دو نفـر بودیم

باد که آمد

یکی رفت و خاطره شد

یکی ماند تا خاطراتش را مرور کند !!!


دوستت دارم ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٤ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

تو از روز اول ، من را یاد تمام چیزهای ساده ی زیبا انداختی

غروب ، ساتن نارنجی ، خورشیدی که عجله دارد

نیمه شب ، آواز ملیح ابر ...

آسمانی که یادش افتاده به باغچه اش آب بدهد

نیمه شب ، شهری که چتر ندارد !


خندیدنت ... دانه های درخشان انار در کاسه ی سفال

پارچه ی فیروزه ای روی طاقچه ،

شمعدانی های ردیف کنار پله ها

چهره ای با قاب طلایی که از صلح برای دنیا می گوید ...


زندگی کردنت ... رقص کودکانه ی پرنده ها

لالایی زنی در دوردست برای مهتاب پشت بام ...

بوسه های کوچک رودخانه ...


تو از اول ساده بودی ، روح ات ... حریر گل ریز یک دست

اندیشه هایت .. عطر اطلسی ها


آنقدر ساده ... که به سرم زده بود تنهایی هایم را بردارم

و دنبالت راه بیافتم ...

به سرم زده بود به اندازه ی تمام رویاها مداد رنگی بیاورم

که حوصله ات سر نرود ...


می خواستم خیلی کارها بکنم که مهمترینش رهایی بود

می خواستم با هم رها باشیم ...

یک آزادی مطلق ... کبوتری که روی شانه های یکدیگر می گذاشتیم

شاخه های ترد ارکیده

که با خنده پشت گوش های هم می گذاشتیم

یک قصه ی تمام نشدنی

قلب ات ... معبد ستاره ها

قلب ات ... دشت آفتابگردان ها

برای آمدنت همه ی چیزها را به حال خود گذاشته ام ...

دوستت دارم بیا ...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٤ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

طاقت ندارم از نگاهت دور باشم

یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم ...

 

با من بمان هر لحظه می افتم به پایت

هر چند در ظاهر مردی مغرور باشم

 

وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش

من ماهیِ افتاده ای در تور باشم

 

بگذار با رویای وصلت خو بگیرم

حتی اگر یک وصله ی ناجور باشم

 

آغوش وا کن ! حرف هایم گفتنی نیست

تا کی فقط در شاعری مشهور باشم ؟!

پیراهنم ارزانی چشمان مست ات

 

لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم !

 

روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن

من کور باشم ، کور باشم ، کور باشم !!!



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٤ | ٧:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

بانوی شهریور و شعر ، قشنگِ تابستون ِ داغ

خورشید لحظه های من ، تو کوچه های بی چراغ

شاپرک ِ باغ ِ غزل ، زنبورک شهد و عسل

بذار که از باغ چشات ، گل بچینم بغل بغل

 

آهوی چشمای سیاه ، ای گل محبوبه ی شب

نگاه این غریبه رّ قابل دونستی چه عجب !

بانوی شهریور و شعر ، رو دست سرد من بخواب

موهاتّ از رو صورتت ، کنار بده بهم بتاب


بشین کنار دست من ، تا دل بدیم دل ببازیم

با حرفای خوب و قشنگ ، یه عشق تازه بسازیم

دست بندازیم گردن هم ، آتیش بگیریم دو تایی

با بوسه آهنگ بسازیم ، برای شعر لالایی

 

نفسامونو رج کنیم ، چشمامون خواب ببره

سر بذاریم رو دست هم ، حالا که دیگه سحره

خروس خون صبح که رسید ، پنجره ها رّ وا کنیم

دس بکشیم به شیشه ها ، زندگی رّ صدا کنیم



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

ادامه بده ...

به لبخند

به نگاه

به جشن

از همان حرفهای ساده بزن

مثلا بگو چه روز بدی ...

چه غذای بی نمکی

و هوا چه گرفته‌ ست ... !

 

...

 

ادامه بده ...

به معجزه

به حضور

به عطر ...

از همان کار های ساده بکن !

مثلاً بیا دکمه پیرهنم را بدوز ...

روزنامه بخوان ...

یا بزن زیر آواز بی حوصلگی‌ت


اما ...

فقط ادامه بده

این روز های هولناک را

بی نمک

بدون دکمه

ابری ...

نیستی و اتفاق های تلخ ، ساده می افتند ...

نیستی و ترس های کوچک ، بزرگ می شوند ...


و مهم نیست چند شنبه است !

و مهم نیست ساعت چند است ...


چه احمقانه زنده‌ ام

چه وحشیانه نیستی ...

چه عاشقانه بود عمرمان

چه زخم روزمره ای ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱۳ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

چشم هایم را که می بندم

صدای تو را از دور می شنوم

و اتاقم از بوی موهای تو پر می شود .

این جا هر صبح ، باد به وقت موهای تو اذان می گوید

و کودکان با چشم های قهوه ای تو از خواب بیدار می شوند

تا نام خوبِ تو را از کوه تا خانه باغ

تا ایوان گلدان های شمعدانی

تا رودخانه ها و دریاها فریاد کنند

و تو از روی ایوان و موزائیک های گلدارش

قدم به قدم ، ترانه ی پرتقال را با درختان باغ زمزمه می کنی ...


اما تعبیر این خواب های خوش و عطر شالی

و این بادهای دل انگیز را هنوز نمی دانم

که هر چه می آیم نمی رسم

آه سخت است نرسیدن از راههای دور

و بدتر از آن فکر کردن به پنجره ی نزدیک همسایه

لیوان های کافه

و چشم هایی که تو را می بینند و من نمی بینم ...

فکر کردن به تو که دور از دست های من

چون ماه میان ستارگان روشن مانده ای ...


حوالیِ اینجا دل ابرها گرفته

باران که ببارد راه می افتم

امشب می روم تا تو هر شب ِ خدا

ماهِ این برکه گل آلود نباشی ...

خشک می شوم و نمی دانم

با این دردی که تا سحر

در قلبم می لغزد چه کنم ؟


دلواپس دل بیمارم نباش جان دلم !

هنوز هم باد هست تا از سمت سرانگشتان درمانگرِ تو

و روپوش سفیدت

از نجابت روسریِ گلدارت

و از آن دامن زیبا و پیراهن سفیدی که بر طناب ایوان آویزان کرده ای

برایم عطر احساس بیاورد

تو نیز با خودت مهربان تر از با من باش

همین ..

سلامت باشی رفیق راه دور !

دوستت میدارم ...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٧ | ۱:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

گاهگاهی که دلم می گیرد

به تو می اندیشم

خوب در یادم هست

چه شبی بود آن شب !


تو همان نو گل دیرینه و من

برگ زردی که فتاده است به خاک

و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سال ها

هم چنان زیبایی !


کاش میدانستی

که چه کردی با من


من سراپا همه چشم ، تو دریغ از یک نگاه

دل که سرشار ز عشق ،

چشم من غرق حضور ...

دست هایم بی تاب ،

در خیالم همه تو !


بارها می دیدم

بین من و تو فاصله ها بسیار است

نپذیرفتم باز ...


چشم به راهت ماندم

پیش پایت چه حقیر می ماندم

قلب پاکم چون فرش

زیر پایت افتاد


دست هایم در تب عشق تو هر دم جان داد


همه را از دل خود می رانم

از همه می گذرم

به جز از عشق تو ای بلبل شیرین سخنم !



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٥ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

خوبم !

خیلی خوب .

مگر می‌شود به فکر تو بود وُ خوب نبود

تو را خیال داشت وُ

بد بود !

من خوبم قشنگِ عزیز



راستی تا یادم نرفته بگویَ‌م ،

دوستت دارم

نه مثل دیروز

نه مثل امروز

نه حتا مثل اولِ سطر وُ حالِ

حالا

نــــــــ‎‌ه !

الان ،

تو را یک جورِ دیگر دوست دارم

بیشتر از هر جور .

 

پ . ن :

 

زووور که نیست !

تـــو

بــایـَـد ...

مال ِ مــن باشی

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٥ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

تو را دوست دارم

بیشتر از نوشتن ِ آخرین سطرِ مشق‌هایِ مدرسه !

بیشتر از تقلب در امتحان

حتا بیشتر از بستن‌هایِ قیفی ِ قدیم

پفک‌هایِ طعم پنیر


تو را بیشتر از توپ‌ هایِ پلاستیکی

کوچه‌ هایِ خاکی

(  این را که می‌دانی چه‌قدر بود !  )

بخدا تو را از خوابِ نرسیده به صبح هم ،

بیشتر دوست دارم


بیشتر از صبح‌هایِ جمعه

عصرهایِ لواشک ، آلوچه

تو را از زنگ‌هایِ تفریح هم

بیشتر دوست دارم


بیشتر از خیلی

بیشتر از زیاد


من

تو را یه عالمه دوست دارم



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٥ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

تو می دانی کِی از تو سیر می شوم ؟

کِی می شود به کار خودم برسم

بروَم بیرون

کوهی

دریایی

هرچی !


تو می دانی کِی می شود

به تو فکر نکرد ؟

که به چیزهایی که خودم دوست دارم

فکر کنم

آخر الان

هرچه را می بینم ، می گویم

تو خوشت می آید ؟

نمی آید ؟

نمی دانم !


اصلن این ها را ول کن ،

هیچ

تو می دانی

کِی می شود خوابت را ندید ؟

چگونه می شود خوابید وُ

تو را ندید ؟



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢٦ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

عاقبت خاک گل کوزه گرانیم ... اگر

کاش آن کوزه ای باشم که تو بر می داری



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢٦ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

دیده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا

دیده بگشا ای پس از سو القضا حسن القضا

دیده بگشا از کرم ، رنجور دردستان علی

بحر مروارید غم ، گنجور مردستان علی


دیده بگشا، رنج انسان بین و سیل اشک و آه

کبر پستان بین و جام جهل و فرجام گناه

تیر و ترکش ، خون و آتش، خشم سرکش ، بیم چاه

دیده بگشا بر ستم در این فریبستان ، علی

شمع شبهای دژم ، ماه غریبستان ، علی


دیده بگشا ، نقش انسان ماند با جامی تهی

سوخت لاله ، مرد لیلی ، خشک شد سرو سهی

زآگهیمان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

دیده بگشا ای صنم ، ای ساقی مستان ، علی

تیره شد از بیش و کم آیینه هستان ، علی



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢ | ٢:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

امشب از پیش من شیفته دل ، دور مرو

نور چشم منی ، ای چشم مرا نور ! مرو


دیگری از نظرم گر برود ، باکی نیست

تو که معشوقی و محبوبی و منظور ، مرو


خانه ی ما چو بهشتست به رخسار تو حور

زین بهشت ار بتوانی ، مرو ، ای حور مرو


امشب از نرگس مخمور تو من مست شوم

مست مگذار مرا امشب و ، مخمور مرو


عاشق روی توام ، خسته ی هجرم چه کنی ؟

نفسی از بر این عاشق مهجور مرو


دل رنجور مرا نیست به غیر از تو دوا

ای دوای دل ما ؟ از سر رنجور مرو



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

یک روز که حالم کمی بهتر شد

یادم بیاور

تا به این جماعت بگویم

گاهی اوقات اگر حتی تمام مردم دنیا

عصای چارلی - چاپلین به دستشان بگیرند

برابر آدم بلنگند

آدم نمی تواند بخندد

نمی تواند غمگین نباشد

نمی تواند از غصه نمیرد ...

 

پ . ن :

 

امروز دچارم به کمی غصه و اندوه

از شعر طربناک و غزل هیچ خبر نیست

 

نه دل مفتون دلبندی ، نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی ، نه بر لبهای من آهی


نه جان بی نصیبم را ، پیامی از دلارامی

نه شام بی فروغم را ، نشانی از سحرگاهی


نیابد محفلم گرمی ، نه از شمعی نه از جمعی

ندارد خاطرم اُلفت ، نه با مهری نه با ماهی


به دیدار اَجل باشد ، اگر شادی کنم روزی

به بخت واژگون باشد ، اگر خندان شوم گاهی


کیم من ؟ آرزو گُم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی ، نه امیدی ، نه همدردی ، نه همراهی


گهی افتان و خیزان ، چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران ، چون نگاهی بر نظر گاهی



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

امروز

باز فکر نبودنت

سکوت چشم هایم را شکست

و من در پس دانه های اشک

با حسرت تو را جستجو کردم

آیا این انصاف است ؟

که پس از این همه عاشقی

بی تو بودن

سهم دل من باشد ؟

آیا این عادلانه است ؟

که از این همه روز و ماه و سال

حتی یک لحظه اش را

به کام من نباشی !


خسته تر از همیشه

آرزویم بودن توست !

نه برای خودم !

برای شعر هایم !

که اگر یک روز خواستم

از بودن تو بنویسم

بدانم بودنت چه رنگیست

چه طعمیست


میمیرم از این رشک

 

از تو به که شکایت کنم ؟

که سالی ست جا خوش کرده ای

در این خلوتکده ی دلم

اما ...

تو را قسم به عشق

یکبار

فقط یکبار

دوستت دارم را

به من

در خواب بگو

و من بی وفاترین باشم

اگر از آن خواب

برخیزم !

ببین به چه روز افتاده ام ، نمیخواهی بیایی ؟

حداقل لحظه ای به من فکر کن

ببین من چه به روزم می آید ...



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٥ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

شیرین است وقتی کسی را دوست داری و می خندد

و چشمانش به اندازه ی ِ یک خط باریک می شوند

و چال می افتد روی گونه اش و دندانهایش ردیف می شود

بین قاب قرمز لبانش ...

موهایش می ریزد در آغوش باد و در هم می پیچد خیال

و بوی زندگی که می ریزد روی نبض سیال ذهن ...

باران باشد و چشم هایی که دروغ نمی گویند .

که دوست داشتن فقط جمله نیست برای تمرین خط !

 

پ . ن :

 

بی ابر است و آفتابی

روزی که تو می آیی

و سفیر روشن صبح

ندای عشق سر می دهد


تو را مهمان می کنم

به یک فنجان راز

و یک دل سیر آغوش گرم ...


تو که هستی

کلمات معنای دیگری دارند

و من

تن عریان بیت ، بیت حافظ را لمس می کنم

تو که باشی

در همنوایی خاموش چشم هایمان

همه دلواپسی هایم ذوب می شوند

و خواب ، به خواب می رود

اندکی بمان !

یک نفر در عمق وجودم تو را می خواند ...

ببین بیا و کمی به آن صدا گوش بده ... دارد از نفس می افتد ...

دوباره یک نفر دارد در وجودم صدا میزند دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوس ...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٤ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

دیشب باران میومد و یاد این شعر افتادم :

یک ... دو ... سه ...

چشمهایم باور نمی کنند

آنچه را که می بینند

بوی خاک بلند می شود

تا به کمک چشمهایم بیاید ...


صبح بود که رو به آسمان

آرزو کردم

تو را

و

باران را


می بارد

باران می بارد

و تو خواهی آمد !

این جوانه امیدیست

که روییده کنج دلم !


تو خواهی آمد

با کوله باری از عشق

برایم ارمغان خواهی آورد

زندگی را

تو خواهی آمد

و من

به اعجاز بوسه تو

دوباره عاشق خواهم شد !


دوباره عشق

دوباره امید

... زندگی

و تو ...

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

اینجا دلم تنگ است

چشمهایم را می بندم

و می روم به کودکی هایم

آنجا که تو به حدی عجیب

دوست داشتنی هستی

و من به شکلی عجیب تر

عاشق ...


آنوقت از دوستت دارم ها

گل سر هایی می سازم

و روی موهایت می زنم

تا تو را محو تماشا کنم


نه باید کمی دورتر بروم

بروم به آنجا که

شروع فصلهای عاشقانه ست

و تو را در تمام آنها بتابانم

تا عاشقانه تر شوند

تا دل مجنون و فرهاد و رامین بلرزد !!!

و دل لیلی و شیرین و ویس آب شود !!!


اصلا باید فصلی بسازم

که با تو آغاز شود

باید بروم اول دنیا

فصلی بسازم

ــ  به رنگ تو  ــ

ــ  به رنگ من  ــ

" سبز و ارغوانی "


بعد بروم آخر دنیا

و همه چیز را با تو تمام کنم

چشمهایم را باز می کنم

باز تو نیستی

و دلم تنگ تر می شود ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٠ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

این روزها چقدر هوای تو می کنم

حتی غروب گریه برای تو می کنم


گاهی کنار پنجره ام می نشینم و

چشمی میان کوچه رهای تو می کنم


خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی

یاد تو ، یاد مهر و وفای تو می کنم


خود نامه ای برای خودم می نویسم و

آن را همیشه پست بجای تو می کنم


وقتی که نامه می رسد از سوی من به من !

می خوانم و ... دوباره هوای تو می کنم ...

 

دلم هواتو کرده ... بیا ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٠ | ٦:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم


با عقل ، آب عشق به یک جو نمی‌رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم


باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با ﮐس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم


هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری‌ وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٦ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و ...

به مهمانی عشق برد


پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

 

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم

چه خوش لحظه هایی که " می خواهمت " را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم

دو آوای تنهای سر گشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم


چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق

چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم


چه شب ها ... چه شب ها ... که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بی کران های سرشار از نرگس و نسترن ، یاس و نسرین

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم


تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

چه مغرور بودم ...


چه مغرور بودم

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم

من و تو ندانسته دانسته ، رفتیم ورفتیم ورفتیم ...

چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم


دریغا

دریغا ندیدیم

که دستی در آن آسمان ها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته است !

دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم

که آب و گل عشق با غم سرشته است

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست من کور بودم !

از آن روز ها آه عمری گذشته است ...


من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته است

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شب های غمگین

که دیگر ندانی کجایم ...

ندانم کجایی ...


چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم ...


نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و ...

به مهمانی عشق برد


پر از مهر بودی ...

پر از نور بودم ...

همه شوق بودی ...

همه شور بودم ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٦ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

اگر بروی

فریاد نمی کنم

چون شمع

در اشک خود نمی سوزم

شکل پائیز در خود نمی ریزم

و چون ابرهای بی سرزمین

برای عشق نمی گریم

که پیش از این ها

بی صدا مرده ام !

 

پ . ن :

 

ای معنی عشق

ای یاد تو در خاطر من جاودانه

ای بی تو چشمم چشمه اشک شبانه

ای روشنایی ، ای چراغ زندگانی

ای رفته در ابر سیاه بی نشانی

وقتی تو رفتی ...

از مشرق لب ها طلوع خنده ها رفت

از دست من وز دست ما آینده ها رفت ..


وقتی تو رفتی ...

مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

دنیا به چشمم از قفس هم ... تنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

اندوه شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی ...

برگ درختان زرد شد ، خورشید افسرد

وقتی تو رفتی ...

مرگ خندید

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد

از باد پرسیدم : کجا رفت ؟!

گفتا که : من هم در پی آن رفته از دست

سر تاسر دنیا خزیدم

اندوه ، اندوه

او را ندیدم !


از شب سراغت را گرفتم

شب گفت : افسوس

او ماه من بود

من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم

همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم

خود را به دریا ها و صحرا ها کشاندم

با یاد او در هر قدم اشکی فشاندم

در دشت های دور و نا پیدا دویدم

او را ندیدم !


با ماه گفتم : ماه من کو ؟

رنگش پرید و زیر لب گفت :

بر بام و روزن های عالم سر کشیدم

شب تا سحر سر تا سر دنیا دویدم

در لا بلای برگ جنگل ها خزیدم

با جست و جو ها خستگی ها شبروی ها

او را ندیدم

از رعد پرسیدم ز نامت

فریاد او در گنبد افلاک پیچید

چون مادران داغدیده ناله سر کرد

با ابر گفتم قصه ات را

روی زمین را در غمت از گریه تر کرد ..


ای یاد تو در خاطر من جاودانه

ای بی تو من همسایه اشک شبانه

وقتی تو رفتی ...

اندوه شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی ...

برگ درختان زرد شد خورشید افسرد

وقتی تو رفتی ...

مرگ ... خندید

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد ...

 




تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۱ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود !

با بنفشه ها نشسته ام ،

سال های سال ،

صبح های زود ...


در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر ،

گیسوان خیس شان به دست باد ،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم ،

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم ،

می تراود از سکوت دلپذیرشان ،

بهترین ترانه ،

بهترین سرود !


مخمل نگاه این بنفشه ها ،

می برد مرا سبکتر از نسیم ،

از بنفشه زار باغچه ،

تا بنفشه زار چشم تو - که رسته در کنار هم -

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود .

با همان سکوت شرمگین ،

با همان ترانه ها و عطرها ،

بهترین هرچه بود و هرچه هست ،

بهترین هرچه هست و بود !


در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام .

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه !

در تمام روز ،

در تمام شب ،

در تمام هفته ،

در تمام ماه ،

در فضای خانه، کوچه ، راه

در هوا ، زمین ، درخت ، سبزه ، آب ،

در خطوط در هم کتاب ،

در دیار نیلگون خواب !

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن !

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام .

ای نوازش تو . بهترین امید زیستن !

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام .

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش ،

عطر های سبز و آبی و کبود ،

نغمه های نا شنیده ساز می کنند ،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها !

روی مخمل لطیف گونه هات ،

غنچه های رنگ رنگ ناز ،

برگ های تازه تازه باز می کنند ،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها !


خوب خوب نازنین من !

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب !

نام تو ، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من تو را به خلوت خدایی خیال خود :

« بهترین بهترین من » خطاب می کنم ،

بهترینِ بهترینِ من !!



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۱ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

من و ساقی و عطش ، این چه حکایت باشد !؟

همه در میکده عشق ، طراوت باشد


به نسیم نگهت ، خوشه جانم سوخت

سحر از جانب اشراق ، عنایت باشد


به تمنای رخت ، عشق بچینم هر شب

و معمای غمت ، شور و اشارت باشد


دل و مهتاب در این کوچه تنگم ، شب ها

به تمنای نیازم به تو عادت باشد


نفس آخر صیدم سر و سامانم کو ؟

تو بمان عاشقی ام عین عبادت باشد


چو شباهنگ غمت ، حجم نگاهم تنها

و کویری که در او آب نهایت باشد


همه در سلسله ی موی تو در بندند

چو رسیدی ، تو بمان ، اجر عیادت باشد


به خیالت ، شب غم ، تا به سحر جوشیدم

من و محراب و غمت ، این چه شکایت باشد !



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

تو از دوست داشتن هم عاشقانه‌ تری

سبز آبی کبود !

این را زمانی فهمیدم که با نگاهم

تو را از بر می‌کردم ...


نگاه تو

از نور سماوات و الارض هم

معمایی‌ تر است

قشنگ‌ تر

این را در آغوش تو فهمیدم

در شب زامیاد ، همان شبِ آباد

که زمین زیر پای هزار اسب برهنه می‌لرزید

که زمان شبستانی از زربف و زمرد و زنگوله بود

بانوی قشنگم !

ای تلألو وطن در تاریک‌ ترین پستوی غربت

هیچ چیز نمی‌تواند تو را از من بگیرد

حتا مرگ

صدا و خنده‌های تو

در سرم شراب می‌ پزد

وقتی هستی

خواب می‌ پرد

وقتی که خوابم

خواب تو را باز می‌آورد ؛

"  هر لحظه به رنگی بت عیار  "

 

عشق من !

بی تو  تلخم

تلخ‌ تر از مرگ

حتا مرگ را نمی‌ خواهم

ببین !

شب بی تو

زنده‌ به‌ گور می‌شود

شب از دوریت

گریه ساز می‌کند

عجیب مرا گریه‌ ساز کرده‌ ای


نارنجی !

بی تو طلا زنگ می‌ زند

بیچاره شب

تا الاه صبح

اسم تو را در ملافه‌ ها چنگ می‌زند

لابد صدای مرا شنیده‌ ای

لابد

حالا دیگر به همین خیابان رسیده‌ ای

بیا

سرزده ناگهان بی‌ خبر بیا

پیش از آن که از دوریت هلاک شوم

پیش از آن که خاک شوم

بیا ...



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢۸ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

تو مثل چشم دریا ، عاشقى و پاک و بارانى

و من یک تکه از دریا ؛ ولی نمناک و طوفانى


به یاد چشم هاى تو تفأل مى زنم امروز

ببینم مى روى آخر از اینجا یا که مى مانى


همه بُردند از خاطر مرا ؛ من ماندم و چشمت

تو هم رفتی و یادت رفت ، نام من به آسانى


اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمى گردی ؛

ولى دیوانه ات هستم ، خودت هم خوب مى دانى ...


تمام شمعدانى ها برایت اشک مى ریزند

دلت آمد دل گل هاى باغم را بلرزانى ؟

 

 

پ . ن :


به یاد چشمانت امروز تفال زدم به حضرت حافظ جواب اینجوری اومد ...

 




تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٢ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

عشقی که تو را نثار ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت ...

همیشه آنچه انتظار داری اتفاق نمی افته

همیشه ؛

در تب این جاده ها

فکر اینکه چه اتفاقی می افته

داغونت می کنه ...

همون نقل قوله : جاده الهی کمرت بشکنه ... است

یه جا خوندم :

وقتی همه رو شبیه اون می بینی یعنی ؛ عاشقی

وقتی اونو شبیه همه می بینی یعنی ؛ تنهایی ...

و من این روزا بدجور تنهام !


تظاهر کن ازم دوری ؛

ظاهر می کنم هستی !

آره ... دلتنگی یعنی :

رو به روی دریا بایستی و خاطره یک خیابان خفه ات کند !

نه اینکه نخوام ؛ گاهی واقعا نمیشه !

دعا می کنم دعا می کنم ... دعا ...


شاید یه روزی یه روز خوب بیاد

که دیگه هیچ کس دلتنگ نباشه

اما هر جور فکر می کنم یه موقع ها تو خلوتم

به خودم میگم: ... ! ... ! ...

اگه دلتنگ هم نباشی چیزی نیست که باهاش

بغض هاتو شونه کنی !!

خوبه ... بذار دلتنگ بمونم ...

نمیشه بیای و به این دلتنگی پایان بدی ...

 

 

پ . ن :

 

دوستت دارم ، غزلهایم تمامش مال تو

شعرهایم هرچه دارم ، عیدیِ امسال تو

 

پُر شِکر کن قهوه ات را ، گرم و طولانی بنوش

دوست دارم بختِ شیرین، عشق باشد ، فالِ تو


زندگی را با تو فهمیدم ... تو یعنی : هر چه هست

خنده هایت شور عشق و سینه مالامال تو


در منی و ذره ذره قلبم از عشقت پُر است

سرزمینی بی دفاع و خسته ام اشغالِ تو


فکر کن سربازی ام در چنگ دشمن بی پناه

تو اگر جلاد باشی باز می آیم به استقبال تو


مثل تصویری سه بعدی گیجم از فهمیدنت

تا کجاها میبرندم چشمهای کال تو


بنده ای بی باورم ! پیغمبری کن ، خوبِ من

ای شکوه چشمهایت آیه یِ زلزال تو


خوب میدانم که از ما بهترانی ! یک ... ! ولی

هست پنهان در میان آستینت بال تو


دوستت دارم ... ببین ! افسارِ شعرم دست توست

شعر یعنی آن نگاه سرکش سیال تو


شعر یعنی یک زمستان غرق گرمای تنت

یا ظهورِ ظهرِ خردادی میان شالِ تو


گر چه در چشمت کماکان یک سیاهی لشکرم

راضی ام حتی به نقشی ساده در سریال تو


حرف آخر ... یک دعا ، یک آرزو ، یک خواسته

دوست دارم خوب باشی ، خوب باشد حال تو ...



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٢ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم


من شبو به خاطراتم وصله می کنم می دوزم

من به هر رعد نگاهت گر می گیرم و میسوزم


اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم

می زنم به آبو آتیش با خود خورشید می جوشم


زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم

اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم


تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٠ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

هیچ چیزی از تو نمی‌خواستم

عشق من

فقط می‌خواستم

در امتداد نسیم

گذشته‌ را به انبوه گیسوانت ببافم

تار به تار

گره بزنم به اسطوره‌ های نارنجی

که هنگام راه رفتن

ستاره‌ های واژگانم

برایت راه شیری بسازند

می‌ خواستم سر هر پیچ

یک شعر بکارم

بزنی به موهات

که وقتی برابر آینه می‌ ایستی

هیچ چیزی

جز دست‌ های من

بر سینه‌ ات دل دل نکند

می‌ خواستم تمام راه با تو باشم

نفس بزنم

برایت بجنگم

بخاطرت زخمی شوم

و مغرور پای تو بایستم

بر ستون یادبود شهر ...


اما نمیدانم حالا چرا رفتی ... ؟؟


چرا من بیقرارم ... ؟؟؟  اما باز هنوزم منتظرت میمانم ، برایت میجنگم ...

 

پ . ن :

 

شعرهای من چشم دارند

حتی چشم های شعرم را

که می بندم

تو بر کلماتم راه می افتی

و می رقصی

خواب هم که باشم

صدای تق تق کفش هات

در سرسرای خوابم می پیچد

کور که نیستم

گل قشنگم

آمدنت را تماشا می کنم

و این لبخند برای توست ...



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۸ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

عاشقت باشم می‌ میرم

یا عاشقت نباشم ؟

 

نمی‌ دانم کجا می‌ بری مرا

همراهت می‌ آیم

تا آخر راه

و هیچ نمی‌ پرسم  از تو

هرگز ...

 

عاشقم باشی می‌ میرم

یا عاشقم نباشی ؟

 

این که عاشقی نیست

این ‌که شاعری نیست

واژه‌ ها تهی شده‌ اند

همه کس من !

به حساب من نگذار

و نگذار بی تو تباه شوم !

 

با تو عاشقی کنم

یا زندگی ؟

 

در بوی نارنجی پیرهنت

تاب می‌خورم

بی‌ تاب می‌ شوم

و  دنبال دست‌ هات می‌ گردم

در جیب‌ هام

می‌ ترسم گمت کرده باشم در خیابان

به پشت سر وا می‌گردم

و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم ...

 

بی تو زندگی کنم

یا بمیرم ؟

 

نمی‌ دانم تا کی دوستم داری

هر جا که باشد

باشد

هرجا تمام شد

اسمش را می‌ گذارم

آخر خط من ...

باشد ؟

 

بی تو زندگی کنم

یا برگردم ؟

 

همین که باشی

همین که نگاهت ‌کنم

مست می‌ شوم

خودم را می‌ آویزم به شانه‌ی تو ...

 

با تو بمیرم

یا بخندم ؟

 

 

امشب اسبت را می‌ دزدم

رام می‌شوم آرام

مبهوت عاشقی کردنت ...

 

با تو

اول کجاست ؟

با تو

آخر کجاست ؟

 

از نداشتنت می‌ ترسم

از دلتنگیت

از تباهی خودم

همه‌ اش می‌ ترسم

وقتی نیستی تباه شوم ...

 

بی تو

اول و آخر کجاست ؟

 

واژه ها را نفرین می­کنم

و آه می کشم

در آیینه­ ی مه ­آلود

پر از تو می­شوم

بی چتر ...

 

من

بی تو

یعنی چی ؟

 

غمگین که باشی

فرو می‌ریزم

مثل اشک ...

نه مثل دیوار شهر

که هر کس چیزی بر آن

به یادگار نوشته است ...

 

تو بیش تر منی

یا من تو ؟

 

در آغوشت

ورد می‌خوانم زیر لب

و خدا را صدا می‌زنم ...

آنقدر صدا می‌زنم که بگویی :

جان دلم !

 

و در آخر خلاصه ی همه را بگویم

دوستت دارم ...



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٥ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

تو اینجایی !

کنار دستم ...

شانه به شانه‌ ی زندگی‌ ام

تو اینجایی !

لابه لای زبان گنگ این حروف ...

در فاصله‌ ی بین سطرهایم ...

در ابتدای هر بند ، لبخند به دست نشسته‌ ای !

تو اینجایی !

مابین مکالمات روزمره‌ام ...

وسط مدار های گوشی‌ ام ...

تو اینجایی !

با من ،

با انرژی دستانم ،

با هیجان صدایم ،

با لایه‌ های وجودی‌ ام ،

در هم آمیخته‌ ای !

آنچنان که ندانم من توام یا تو من !

تو اینجایی !

داخل جیب‌ هایم ...

در همین فنجان چای

شیرینی قند از توست !

تو اینجایی !

میان ذرات بیداری‌ ام ،

توزیع شده در بستر خواب‌ هایم ...

 

پ . ن :

 

تو را ببینم ؛

نوازشت می‌کنم

برایِ تو خواب تعریف می‌کنم

تمام رویا هایم را می‌بینم

و به تمامِ آرزو هایم می‌ رسم


تو را ببینم

خوب می‌ شوم ، آقا می‌ شوم

به تو سلام می‌ دهم

نماز می‌ خوانم

و تو را شکر می‌ کنم

تو را ببینم خیلی دوستت دارم

آخ !

تو را ببینم ،

چه‌ قدر کار دارم ...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود

از همان اول دل بی طاقتم مال تو بود

 

ترس از امواج دریا در دل من جا نداشت

ساحل آرامشم باریکه ی شال تو بود


ای بهار سبز ! دنیایی دعاگوی تو شد

راز حوّل حالنا در أحسن الحال تو بود


هفت قرنِ پیش در شیراز و در " طرف چمن "

خواجه ی شیراز حتی تشنه ی فال تو بود


جمعه ها و ماه ها و سال ها مجنون شدند

این حکایت در غیاب چند صد سال تو بود


من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند

سینه ام آتش فشان نیمه فعال تو بود ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ | ۳:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

چه زیبا دیدگانم اشک می‌ ریزند

در این آیینه صد رنگ

و از مجذور چشمان تو در محراب ابرویت

عجب رنگین کمان‌ های قشنگی در نگاه من می‌ آمیزند

تو مثل نور مشهوری

تو در عینی که در نزدیکی ذهن منی ، دوری

تو یک منظومه‌ی شمسی پر از اوزان نورانی

تو مثل شعر منثوری

چقدر از حجم اندوه تو می‌ترسم

چقدر از شط گیسوی خروشانت

و  مثل بره‌ ای از شانه‌ ی کوه تو می‌ ترسم

به قدری دوستت دارم

نمی‌ دانی

من از مهر تو کین خوردم

و از زلف تو چین خوردم

و از آن لحظه‌ ای که پا نهادم در ره عشقت

زمین خوردم ...

چه شیرینم ز شور اشتیاق تو

شدم بلبل ، شدم مثل قناری قاری غربت

شدم یک واژه خونین

شدم یک آه سرگردان

شدم مطرود عالم

ـ  در میان جاده‌های گنگ بی پایان  ـ

به وصل بی کسی گویی رسیدم از فراق تو

چرا بعضی برای عشق دل‌ هاشان نمی‌ لرزد

چرا بعضی نمی‌ دانند

که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی‌ ارزد

چرا بعضی تمام فکرشان ذکرست

و در آن ذکر هم یاد خدا خالی‌ ست

و گویی میوه اخلاصشان کالی‌ ست

بیا از زردی رنگ شقایق منفعل باشیم

بیا از غربت آواز

بیا از دست‌های التماس عشق

بیا از روی دلداران خجل باشیم

بیا با خود بیندیشیم

اگر روزی تمام جاده‌ های عشق را بستند

اگر یک سال چندین فصل برف بی‌کسی بارید

اگر یخ زد تمام واژه‌ های مهربان ما

اگر یک روز نرگس از کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف من و تو چیست ؟

و من احساس سرخی می‌کنم چندی‌ ست

و من از چند شبنم پیشتر

خواب نزول عشق می‌بینم ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

دوستت‌ می‌دارم‌ !

تو به‌ زندگی‌ می‌مانی‌ !

به‌ نوشیدن‌ جرعه‌ای‌ آب‌ در فاصله‌ی‌ دو رؤیا !

به‌ بوییدن‌ عطرِ یک نامه‌ پیش‌ از گشودنش‌ !

به‌ سلام هر سپیده‌ دم‌ !

به‌ فرونشاندن‌ عطش‌ اطلسی‌ها !

به‌ زنگ‌ بی‌ هنگام تلفن‌ ،

با خبری‌ گوار یا ناگوار !

به‌ پرسیدن‌ نشانی‌ آشتی‌ از عابری‌ اخم‌آلود !

به‌ گشودن‌ پنجره‌ رو به‌ بی‌حیایی‌ باران‌ !

به‌ تماشای‌ چهره‌ی‌ ماه‌ از شکاف‌ پرده‌ها !

به‌ شبنمی‌ که‌ کنج‌ِ چشمان‌ یکی‌ کودک‌ می‌نشیند ،

آنسوی‌ ترکه‌ ی‌ نخست‌ ناظم‌ دبستان‌ !

به‌ بوییدن‌ گونه‌ی‌ سیب‌ پیش‌ از گاز زدن‌ !

به‌ تحریر شرحه‌ شرحه‌ی‌ او در گردنه‌ های‌ گریان‌ ترانه‌ !

به‌ رقص‌ پر شتاب‌ پشه‌ها ،

فراگِرد چراغ‌ کوچه‌ !

به‌ بالا پریدن‌ گربه‌ از دیوار

و به‌ انتظار !

و من‌ تو را دوست‌ می‌دارم‌ ،

چرا که‌ دوست‌ می‌دارم‌ زندگی‌ را ،

آب‌ را و رؤیا را ،

بوییدن‌ نامه‌ را ،

سلام سپیده‌ و عطش‌ اطلسی‌ را ،

زنگ‌ تلفن‌ و اخم‌ عابر را ،

ماه‌ را و پنجره‌ را ،

شکاف‌ پرده‌ و چشمان‌ کودک‌ را ،

بوسه‌ی‌ سیب‌ُ غبار صفحه‌ را ،

تحریرُ ترانه‌ را ،

رقص‌ُ گربه‌ را ،

و انتظار را ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

اگر بیایی

از فرط خوشحالی خواهم مرد !!!

اگر نیایی

از فرط غم و صوت !!!!

 

بهانه هایم را مرور کردم

گذشته را به آفتاب سپردم

به عشق مرده رضایت دادم

یعنی

همین که تو در دوردست زنده ای

به سرنوشت رضایت دادم ...

گفتم حرف ِ دل یکی ست

هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی ،

کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند !

چشمهایم را بر پوزخند ِ این و آن بستم

و چهره ی تو را دیدم !


گوشهایم را بر زخم زبان این و آن بستم

و صدای تو را شنیدم !

دلم روشن بود که یک روز ،

از زوایای گریه هایم ظهور می کنی !

دوستت دارم ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

آنگونه مست بودم

که از تمام دنیا

تنها

دلم

هوای تو را

کرده بود ...

می گفتم این عجیب است

اینقدر ناگهانی دل بستن

از من که بی تعارف دیریست

زین خیل ورشکسته کسی را

در خور دل نهادن

پیدا نکرده ام ...

 

پ . ن :

 

دلم گرفته خیلی گرفته ، دلتنگم خیلی دلتنگم ...

خدا نمیخوای یه کاری بکنی ... اخه خدا دلتنگشم یه کاری بکن ...

به قول یه آهنگ ...

توی تموم زندگیم

دلم ازم چیزی نخواست

به جز تو که توئم واسه

دلخوشیه خودم میخواست

دلش میخواست کنار تو

باشه و عاشقی کنه

میخواست رو دیوار دلش ، عکستو نقاشی کنه

میخواست تو زندون نگات

خودشو زندونی کنه

برای اون رنگ چشات

خودشو قربونی کنه

فقط میخواست با تو باشه

پیش تو آواره باشه

حتی اگه پیشه تویه عاشق بیچاره باشه ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

به چه مانند کنم موی پریشان تو را ؟

به دل تیره شب  ؟

به یکی هاله دود ؟

یا به یک ابر سیاه ،

که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه ؟

به نوازشگر جان ؟

یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم ؟

یا بدان شعله شمعی که بلرزد به نسیم ؟


به چه مانند کنم حالت چشمان تو را ؟

به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم ؟

به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر ؟

یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب ؟

به غزل های نوازشگر حافظ در شب ؟

یا به سرمستی طغیان گر دوران شباب ؟


به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را ؟

به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه ؟

به شرابی که نمایان بود از جام بلور ؟

به صفای گل سرخی که بخندد در باغ ؟

به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن ؟

یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ ؟


مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم ؟

به بلوری رخشان ؟

یا به پاکی و دل انگیزی برف ؟

به یکی ابر سفید ؟

یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر نرم ؟

به یکی چشمه نور ؟

یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم ؟

به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب ؟

به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه ؟

یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب ؟


به چه مانند کنم ؟

من ندانم ...

به نگاهی تو بگو ،

به چه مانند کنم ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

هر طرف رو کن و تردید نکن سوی منی

باز در چشم‌ رس و دیده‌ ی پر سوی منی‌


تا ابد گر چه عزیزی ولی از یاد نبر

چشم من باشی ، در سایه ی ابروی منی


در غمم رفته‌ ای و با خوشی‌ ام آمده‌ ای

چه کنم خوی تو این است پرستوی منی


چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی

چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی


گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس

شیر ها خاطرشان هست که آهوی منی !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

ابری خبر کن قاصد باران ، پرستو جان !

عطری بیفشان بر حیاط خانه ، شب بو جان !


من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد

حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان !


این قدر بی تابی نکن پیراهن نازم !

هی روی پیشانی نیا با شیطنت ، مو جان !


وقتی تو می آیی در و دیوار می رقصند

انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان !


عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم

این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان !


در چشم هایت شیشه ی عمر مرا داری

وقتی که می بندیش دیگر مُرده ام ... کو جان ؟



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

نمی دانم چه مرگش است

فقط هی یادش می رود

تو نیستی ؛

همین چند ساعت پیش

از باغچه همسایه جدایش کردم ؛

رفته بود به هوای عطر لبخندهایت

تک تک گلها را می بوئید !

دلم را می گویم

که نمی دانم

چه مرگش است

و یاد نمیگیرد

که تو نیستی ...

بیا ...

بیا و کمی فقط و فقط کمی ...

بیا اندازه ی چند کلمه ای یا نه ، فقط نگاهی

چه بگویم جز اینکه

دوستت دارم ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٩ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

بین !

تو جاودانه شدی

این قلب برای تو می تپد

این دست ها تنت را

به حافظه ی جانش سپرده

این نگاه رد آمدنت را

از ته خیابان می گیرد هر روز

این قلم برای تو

می چرخد هنوز

در دلم شاعری

همچو شمع شعله می کشد ...

پروانه ی نارنجی من !

هر قطره که می چکم

یک شعر به دامنت می افتد

بزن به موهات

و راه بیفت

می خواهم آمدنت را

قاب کنم ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٩ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی میکند

مانده ام که از چه بنویسم ...

از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند

یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی ؟

از چه بنویسم ؟

از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است ؟

از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان ؟

از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد ؟

از چه بنویسم ؟ از نامه هایی که هرگز به سویت نفرستادم

یا از ترانه ای که هرگز برایت نخواندم ؟

از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم ؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم ...

من دلبسته ی درختی هستم که فرصت نشد اسم مان را روی آن حک کنیم ...

من منتظر پنجره ای هستم عطر تو را دوباره به من نشان بدهد ...

من دیوانه ساقه های یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید ...

ای عشق ناگزیر !

اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی ...

نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند ...

من بی قرار حرفهای ناب توام

حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت ...

من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام ... کی مرا می بینی ؟



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

با تو رسیده ام به شبی ابدی ، آه

تو کوچه کوچه مرا بلدی

من بجز آبی نگاهت ، آسمانی نمی شناسم

تا تو سرگرم روزگاری ، از نفس بی تو ، می هراسم

رد شو از قاب لحظه هایم

دیده شو ! عاشقانه تنهاست

رهسپارم به سویت اما جاده لبریز سوز سرماست ...

مرا باور کنی یا نه

تویی پایان ویرانی ، چه غمگینانه

آزادی از آن عهدی که می دانی

با تو رسیده ام به شبی ابدی آه

تو تار و پود مرا بلدی

آه نمی رود ز یادم

تمام خاطراتی که عاشقانه سر شد

من بجز آبی نگاهت ، آسمانی نمی شناسم

تا تو سرگرم روزگاری ، از نفس بی تو ، می هراسم

رد شو از قاب لحظه هایم ... دیده شو عاشقانه تنهاست

رهسپارم به سویت اما جاده لبریز سوز سرماست ...

مرا باور کنی یا نه ،

تویی پایان ویرانی

چه غمگینانه آزادی از آن عهدی که می دانی ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱۱ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

این شعر را هم

به وقت نصف النهار تو تنظیم می کنم

وقتی مبدأیی

برای همه زمان ها

تا جاری باشی در زمان حال همه فعل ها

که تاریخ اینگونه رقم می خورد در لابلای دفتر شعرها ...


که وقتی من

استمرار عاشقانه هایی هستم که ،

اصلا ولش کن ... هیچ ...


.
.

می دانی

وقتی هیچ گوشی

چشم دیدن حرف های مرا ندارد

چه فرقی می کند

در حال شــــعر نوشتن روی بی کسی هایم باشم ...

یا ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱۱ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده

هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده

تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم

که این فرشته برای من از بهشت رسیده

بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم

خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده

هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی

که چونی ای به سر راه انتظار کشیده

چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران

سپید کردی چشمم در انتظار سپیده

به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل

که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده

ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی

که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده

خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم

که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱۱ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

ای عشق تو اعتبار بازار غزل

وی پنجره ی تازه به دیوار غزل

در جلگه ی دل ، عطش شبیخون می زد

گر با نفست نبود رگبار غزل



ای نام تو عشق و جان تو شیدا تر

با چشم تو شد نگاه دریاها ، تر

در دشت غزل عطر تو تا خوش پیچید

پل زد دل از عشق تا جنون زیباتر



از جنس غزل بودی و دل باختنی

چون کوچه ی دل خرّم و نشناختنی

با بال امید و عشق، ناگاه ولی

رفتی ز جهان پست و انداختنی



ای شعر تو خون تازه در جان غزل

وی دلهره در کندوی ذوق تو عسل

بی غنچه ی واژگان و چشمان ترت

گلخانه ی عشق و شعر می یافت خلل



چشمان تو تعبیر بهارانه ی عشق

جان و دل بیقرار تو ؛ خانه ی عشق

مردم همگی شدند دیوانه یار

امّا تو شدی عاشق دیوانه ی عشق



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱۱ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

دلم گرفته است ! نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه

من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد

دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را می پذیرم

و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را

پـُــرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند

تنهایی ام را بغل کرده ام در گود و نشسته ام ! دارم خیابان ها را مرور میکنم

چقدر سخت است باور اینکه هیچ کس نبوده ای ! در حالیکه همه کس من هستی

سخت است خودت باشی وقتی تمام شهر به خنده ی زورکی تو هم راضی اند

سخت است ...

انزوا ، فهمیدنی نیست لمس کردنیست

دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که

دست کودکی دو ساله را از شدت لطافت تشخیص ندهی

سخت است باور کنی این نیز می گذرد

و از درون تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر گذشتنی

سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست می شوند

و به سادگی روی هم دست بلند می کنند

گوشی ات را خاموش میکنی …

میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که به درونت اصالت ندارد

دلت از … نمیدانم از چه … ولی گرفته است

راه میروی … راه می آیی

دوباره با تمام دردهایت راه می آیی

هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده که بداند تو هم نیاز به باور خویشتن داری

اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت پرت نشود

کرایه ات را آماده در دستت نگه دار

راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله نشنیدن هایت را ندارند ...

 


                                                                                                                                   " عادل دانتیسم "



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

می نویسم ات و کاغذهای جهان رو سیاه می شوند !

کم می آیند و خجل ، سر به زیر می افکنند و قلم گریه می کند ...

من « دوستت دارم » را به هزار زبان می نویسم و آرامشان می کنم

تا در لای لای موسیقی ، این واژگان عزیز در آغوش من بخوابند ...

بعد واژه ها مثل فرشتگان کوچک رقصان در خوابشان سرک می کشند

و رویای گیسوان تو را به یادشان می آورند تا شعر رشته رشته بریزد از آسمان

و دست قلم را بگیرد و بلندش کند و از پنجره کاخ خیال بیاوردش پیش تو

که نشسته ای روی کاناپه کوچک خانه

و آفتاب دارد گونه راستت را می بوسد و گرم می شود ...

من نگاه می کنم به تو و غزل زاده می شود ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

یکی از همین جمعه ها

خودم را بر می دارم می برم

میانِ پیاده روهایِ همیشه مرده ی این شهر

که هیچ لبخندِ آشنایی نمی یابی در آن

یا بهتر بگویم ... لبخندی نمی یابی ...

در مرکزی ترین نقطه اش بنشینم

پایم را در یک کفش می کنم

که یا همین حالا

آشناترین لبخندِ دنیا را تحویلِ من می دهی

یا من همه ی روزهایِ باقی مانده را

همینجا می نشینم

خط و نشان نمی کشم اما

باور کن ... من دیگر نگاهِ غریبه ها را

تاب و توانم

نیست ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٩ | ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

می نویسم

باز می نویسم

تا هستم تو را نفس می کشم و تو را می نویسم ...

راستی اگر برای تو ننویسم ، کجا شانه های دلتنگی ام را بتکانم ؟


کاش می دانستی برای تو نوشتن و پست نکردن چقدر اشک می برد !

این همیشه نبودنت ، و با من بودنت قصه ی قشنگی است لیلی ...

حالا ببین کجای جنون رسیده ام ؛

کجای چشم های شرجی تو !


از این سطر تا آخر همین خیابان که به هیچ جا نمی رسد، دستهایم را نقاشی می کنم .

خدا را چه دیده ای شاید آخر این نامه تمام شدم !

پس بگذار این نامه را که نمی نویسم به نام تو کنم

به نام تو که آخرین باز مانده لیلایی ...


امروز ، دلتنگم ...

بیا ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۸ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

من از باران بیدریغ مهر تو که آسمان بهاره را بغض آلود کرده است ، به کجای اندوه بگریزم ؟

نه ، گریختن از ناگزیر نگاه تو ناممکن است ...

تو ، فاتح رفیع ترین قله هایی هستی که بر کوهساران باستانی اندیشۀ من قامت برافراشته است .

آنجا که تویی ، حیرت ، جاودانه در برابر جمال به سجده افتاده است ...

و من در این میان ، ذره ای هستم که از دورترین کهکشانهای حیات ،

به جاذبۀ خورشید چشمان تو گرفتار آمده است ...


ای ناگشوده ترین اسرار !


تو را به ناشناخته ترین مدایح ، تو را به نا شنیده ترین ستایش ها تقدیس می کنم ...

می خواهم گلی باشم و در بهاری سرخ و آتشین به دست تو از شاخه های وجودم چیده شوم ...

می خواهم پوپکی باشم و به جستجوی تو همه بادها را بپیمایم ...

ای آرزوی ماورائی !

ای محال زیبا !

ای هرگز بزرگ !


مرا چگونه در این جنگل آهنین ،

دراین دنیای دود آلودۀ سیاه ، غریب و تنها می گذاری ؟



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۸ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

به بهار بدهکارم ،

دست کم یک شعر برای هر شکوفه

 

به پنج شنبه بدهکارم ،

دست کم یک شعر برای هر ثانیه

 

به تو بدهکارم

دست کم یک جان

برای هر لبخند ...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٥ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است ...

 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت ...

روزهاست هست که از دیده ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز  ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٥ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

تو در من می تپی

و من آغاز می شوم

با من راه می روی

و برگهای زرد از من فرو می ریزد

در من قدم می زنی

و هزار جوانه از من می روید

با من سخن می گویی

و حرفهای تو فقط شعر می شود

شعر من

من ترا می نوشم در آب در چای

زیر دندانم طعم تو چون گندم

چون خوشه انگور

من تو را در خود می شویم

با عطر کویر

عطر تن خود

من تو را می بینم

هر دم در هر نفسم

وقت سحر هنگام غروب

در زیر آسمان عشق خودم

و تو را می خوانم در یک شعر قشنگ

هر کجا هستی باش

فقط باش ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٥ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

از تو سکوت مانده و از من ، صدای تو

چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

 

حرفی که خالی ام کند از سال ها سکوت

حسّی که باز پُر کنَدَم از هوای تو


این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است

تا صبح راه می روم و پا به پای تو ...


در خواب ... حرف می زنم و گریه می کنم

بیدار می کنند مرا دستهای تو


هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم

حس می کنم و کنارَمی و آه ... جای تو ...


این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر


بگذار در سکوت بمیرم برای تو ...!

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

به حرف تو رسیده ام

به حروف نام تو

باقی حرف ها را برای چه اختراع کرده اند

ترکیب شان

جز دروغی برای ادامه زندگی نیست

به حرف تو رسیده ام

و حاصل بوسه های تو اکنون منم

شعری

که از شکوفه های بهاری سنگین است

و سر به سجده بر آب فرود آورده

دعا می خواند .

 

حروفم را می شمارم

حرفی در میان نیست

من بی حروف با تو سخن می گویم

بی حساب و کتاب

بی سرانگشتی برای شمردن

و آب دهانی که قورت می دهم از شگفتی .

اینجائی تو

اینجائی و حرفی دیگر در میان نیست

نتیجه زندگی ... !!!

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

چیزی بگو بگذار تا هم‌ صحبتت باشم

لختی حریف لحظه‌های غربتت باشم


ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین‌ تر

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم


تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

من هم ستونی در کنار قامتت باشم


از گوشه‌ ای راهی نشان من بده ، بگذر

تا رخنه‌ ای در قلعه بند فترتت باشم


سنگی شوم در برکه‌ی آرام اندوهت

با شعله واری در خمود خلوتت باشم


زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم


صورت‌ گر چشمان غمگین تو خواهم بود

بگذار همچون آینه در خدمتت باشم


در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

پرم از خاطره

پر از حکایت

پر از خلوتی خالی‌ از کنارِ تو

پر از حرفم

پر از نانوشته‌ها برایِ خوابِ تو

پرم از نشانه‌‌های تو

پر از لبخند

آه لبخند هم ، لبخند‌های تو


و این روز‌ها

پنجره‌ ای رو به خیالِ بهار

و خیالی خسته از یخبندان آدم ها

و نسیمی سبک تر از روزگار بودن

که می‌‌وزد و می‌‌رود

که می‌‌رود و می‌‌وزد


و کاش باور داشتی

بی‌ تو

با خاطراتی لرزان تر از شانه‌های تو

چه بیهوده می‌‌گذرد

روزگارِ من


تو رفته ای

دل من اشک می‌خواهد

فرار می‌‌خواهد

دریا می‌خواهد

و نجات

و صبوری


تو رفته ای

من پر از نبضم

نبض بودن و ماندن و خواستن

پر از خواهشم

خواهش ِ بار دیگر ، دست‌ های تو

بار دیگر .... نگاه مهربان تو


آه چشم هم ... چشم‌های تو



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

سخت است ...

که بی بهانه ات گریه کنم ...

بی لمس حضور شانه ات گریه کنم ...

با ساز تو در زمزمه جان می گیرم آن لحظه که در ترانه ات گریه کنم ...

ای شمع اگر مونس جانم باشی در شعله هر زبانه ات گریه کنم ...

راهم ندهی برون در میمانم در سایه باب خانه ات گریه کنم ...

هر گوشه ز تو علامتی می بینم تا کی پی هر نشانه ات گریه کنم ...

آنروز که آسمان تپید از غم ابر بگذار که روی شانه ات گریه کنم ...

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ | ٢:٠٩ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

دلم را با نگاهی ساده بردی

نبرده دست طوفانش سپردی

عجب رسم غریبی دارد این عشق !

که من مـُردم تو در قلبم نمردی !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

شهادت می‌دهم به مرغان سپید بال

هنگامی که تو را به یاد می‌آورم

و از تو می‌نویسم

قلم در دستم شاخه گلی سرخ می‌شود


نامت را که می‌نویسم

ورق‌های زیر دستم غافل‌ گیرم می‌کنند

آب دریا از آن می‌جوشد

و مرغان سپید بال بر فراز آن پرواز می‌کنند


هنگامی ‌که از تو می‌نویسم مداد پاک کنم آتش می‌گیرد

پیاپی باران بر میزم می‌بارد

و بر سبدِ کاغذهای دور ریخته‌ام

گل‌ های بهاری می‌رویند

و از آن پروانه‌های رنگارنگ و گنجشگکان پر می‌گیرند


وقتی آن‌ چه نوشته‌ام را پاره می‌کنم ،

کاغذ پاره‌ هایم

قطعه‌هایی از آینه‌ی نقره می‌شوند

مانند ماهی که روی میزم بشکند .


بیاموز مرا چگونه بنویسم از تو

عاشقت میمانم تا آخرین نفسم

دوستت دارم



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

سلام می کنم به باد ،

به بادبادک و بوسه ،

به سکوت و سوال

و به گلدانی

که خواب گل همیشه بهار می بیند !


سلام می کنم به چراغ ،

به چرا های کودکی ،

به چال های مهربان ِ گونه ی تو !!!


سلام می کنم به پائیز پسین ِ پــروانه ،

به مسیر مدرسه ،

به بالش نمناک ،

به نامه های نرسیده !


سلام می کنم به تصویر  زنی نی زن ؛

به نی زنی تنها ،

به آفتاب و آرزوی آمدنت !!!


سلام می کنم به کوچه ،

به کلمه ،

به چلچله های بی چهچه ،

به همین سر به هوایی ساده !


سلام می کنم به بی صبری ،

به بغض ،

به باران ،

به بیم  باز نیامدن ِ نگاه تو ...



باور کن

من به یک پـاسخ ِ کوتاه ،

به یک سلام سرسری راضیــم !

آخر چرا سکوت می کنی ؟



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

من آسمان ِ پر از ابرهـــای دلگیرم

اگر تو دلخوری از من ... من از خودم سیرم


من آن طبیب ِ زمین گیر زار و بیمارم

که هرچه زهر به خود میدهم نمــیمیرم


من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع

به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم


به دام زلف بلندت دچـــار و سردرگم

مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم


درخت سوخته ای در کنار رودم من

اگر تو دلخوری از من ؛ من از خودم سیرم ...

 

پ . ن :

 




تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

ای آنکه دوست دارمت ، اما ندارمت

بر سینه می فشارمت ، اما ندارمت

ای آسمان من که سراسر ستاره ای تا صبح می شمارمت ، اما ندارمت

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک بر دیده می گذارمت ، اما ندارمت

می خواهم ای درخت بهشتی ، درخت جان در باغ دل بکارمت ، اما ندارمت

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل بر سر نگاه دارمت ، اما ندارمت

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

بگذار که در حـــسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو ... بگذار بمیرم !


دشوار بود مــردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه ِ تو دشوار بمــیرم


بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم


بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار ... بمیرم


می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگــر بار بمیرم


تا بوده ام ای دوست ... وفادار تو بودم

بگذار بدانگونه وفادار ... بمیرم !

 

                                                                                                                                      " سیمین بهبهانی "



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

با جمله‌ی رندان جهان هم‌کیشم

خیام ترانه‌های پر تشویشم

انگار شراب از آسمان می‌بارد

وقتی که به چشمان تو می‌اندیشم


:::

روح سحری ، ناز دمیدن داری

مثل غزلی تازه شنیدن داری

ای قصه‌ی روزهای « من بودم و تو »

آن قدر ندیدمت که دیدن داری



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

هوای خونه از دوریت داره هر لحظه میگیره . . . 

 

بیا برگرد با من باش همین الانشم دیره ؛ همین الانشم دیره . . . 

 

کنار پنجره هر روز میشینم تا تو برگردی . . . 

 

ببین با طعم آغوشم منو عاشقترم کردی . . . 

 

یه جوری عاشقت هستم که بی تو ساده میمیرم . . . 

 

هنوزم با خودم میگم یه روز دستاتو میگیرم . . . 

 

هوای خونه از دوریت داره هر لحظه میگیره . . . 

 

بیا برگرد با من باش همین الانشم دیره ؛ همین الانشم دیره . . . 

 

هنوزم از تب دستات لبالب غرق آتیشم . . . 

 

هنوزم باورم میشه که من با تو یکی میشم . . . 

 

یه حسی میگه اینجایی چقدر شیرینه احساسم . . . 

 

تو نزدیکی به دستهامو نوازشهاتو میشناسم . . . 

 

یه جوری عاشقت هستم که بی تو ساده میمیرم . . . 

 

هنوزم با خودم میگم یه روز دستاتو میگیرم . . . 

 

هوای خونه از دوریت داره هر لحظه میگیره . . . 

 

بیا برگرد با من باش همین الانشم دیره ؛ همین الانشم دیره . . . 

 

پ . ن :

در دستم

شاخه گلی به رنگ غروب

در دهانم

« پنجاه و سه ترانه‌ی عاشقانه » ی شمس

در دلم

چیزی که پنهان کردنش کار هرکسی نیست ..

چگونه طبیعی باشم ؟

با این بی‌قراری بی‌ مهار

و این دهان عاشقانه‌ی بی‌قرار

که اگر دهانم را ببندم

از چشم‌ ها یم سرریز می‌کند ...

 





تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

از یاد نبر که از یاد نبردمت !

از یاد نبر که تمام این سالها ،

با هر زنگِ نا به هنگام تلفن از جا پریدم ،

گوشی را برداشتم

و به جا صدای تو ،

صدای همسایه ای ،

دوستی ،

دشمنی را شنیدم !

از یاد نبر که همیشه ،

بعد از شنیدن ش آهنگِ « جان مریم »

در اتاق من باران بارید !

از یاد نبر که - با تمام این احوای -

همیشه اشتیاق تکرار ترانه ها با من بودى

همیشه این من بودم

که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم !

همیشه حنجره من

هواخواهِ خواندن آواز آرزوها بود !

همیشه این چشم بی قرار ...

 

- یک نفر صدای آن ضبط لاکردار را کم کند !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنونِ مجنون میخندیدم !

فهیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

رو به روی عکسِ سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعتِ « دوستت می دارم ! » باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

" تو " را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام !

دوست می‌دارم ...

" تو " را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام !

دوست می‌دارم ...

" تو " را دوست می دارم ؛

برای خاطر عطر گسترده بیکران ،

و برای خاطر عطر نان گرم ،

برای خاطر برفی که آب می‌شود ،

برای خاطر نخستین گل ،

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان ،

" تو " را برای خاطر دوست داشتن !

 دوست می‌دارم ...

جز " تو " ،  که مرا منعکس تواند کرد ؟! 

من خود ، خویشتن را بس اندک می‌بینم !

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

می‌ بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم

راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند .

" تو " را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست ،

" تو " را برای خاطر سلامت ،

" تو "  همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود ،

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

با همین دست ، به دستان تو عادت کردم

این گناه است ولی جان تو عادت کردم


جا برای من گنجشک زیاد است ، ولی

به درختان خیابان تو عادت دارم


گر چه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد

به ته خالی لیوان تو عادت کردم


دستم اندازه‌ ی یک لمس بهاری سبز است

بس‌ که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم


مانده‌ ام آخر این شعر چه باشد انگار

به ندانستن پایان تو عادت کردم ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

چو ایران نباشد تن من مباد

 

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

           

                               اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

                                                     

                                                                              از آن به که کشور به دشمن دهیم 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

وقتی تو نیستی

شادی کلام نامفهومی است

و دوستت می دارم رازی است

که در میان حنجره ام دق می کند

وقتی تو نیستی

من فکر می کنم تو

آنقدر مهربانی

که توپ های کوچک بازی

تصویرهای صامت دیوار

و اجتماع شیشه های فنجان ها ، حتی

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا

به تو معتادند

و انعکاس لهجه شیرینت

هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم

می پیچد !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

روزگاری رازِ زیبایی زنبق ها را نمی دانستم !

دستم به دستگیره ی دل سپردن نمی رسید !

چشم چکامه هایم ضعیف بود !

پس با عینک ِ عشق به آسمان نگاه کردم !

به باغ و بلوغ ِ بوسه و بی حصاری ِ آواز !

به پولک ِ سرخ ماهی تنگ !

به چهره ام در آینه ترک دار !

نگاه کردم و دانستم !

دانستم که جهان ،

کوچکتر از کره درس جغرافی دبستان است !

دانستم که کلید ِ تمام قفلهای ناگشوده ی دنیا ،

همه ی  این سالها در جیب من بود و بی خبر بودم !

دانستم که می شود با یک چوب کبریت ،

خورشید ِ عظیمی را در آسمان روشن کرد !

دانستم که گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است !

بخشیدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه

و آمرزش ِ زنبورهای گزنده ی عسل آسان است !

حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می کنم !

در پس همین عینک چشم به راه تو می مانم !

در پس ِ همین عینک می گریم

و روزی ،

در پس ِ همین عینک خواهم مرد !

آی !

قاریان ِ خاموش ِ گریه های من !

دیگر از دوری ِ دستهای و ستاره ها زاری نکنید !

من در تاب و تاب این ترانه های تنهایی ،

به جای تمام شما گریه کرده ام !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

می‌ ترسم ، مضطربم و با آن که می‌ترسم و مضطربم ، باز با تو تا آخرِ دنیا هستم ...

می‌ آیم کنار گفتگویی ساده تمام رویاهایت را بیدار می‌کنم و آهسته زیر لب می‌گویم

برایت آب آورده‌ام ، تشنه نیستی ؟

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد ...

تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید با این همه ... دیروز

پی صدایی ساده که گفته بود بیا ، رفتم ، تمام رازِ سفر فقط خواب یک ستاره بود !


خسته‌ام ! می‌آیی همسفرم شوی ؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوییم

توی راه خواب‌ ها مان را برای بابونه‌های درّه‌ ای دور تعریف می‌ کنیم

باران هم که بیاید ، هی خیس از خنده‌های دور از آدمی ، می‌خندیم ،

بعد هم به راهی می‌ رویم که سهم ترانه و تبسم است

مشکلی پیش نمی‌ آید کاری به کار ما ندارند ،

نه کرم شب‌ تاب و نه کژدم زرد ...


وقتی دستمان به آسمان برسد

وقتی که بر آن بلندی بنفش بنشینیم

دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید

می‌ نشینیم برای خودمان قصه می‌گوییم

تا کبوتران کوهی از دامنه‌ ی رویا ها به لانه برگردند ...


غروب است

با آن‌ که می‌ترسم با آن‌ که سخت مضطربم ،

باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

می‌خواهم برایِ تو نامه بنویسم

می‌ترسم ؛

پست‌ چی عاشقت شود ...

کبوتر برگردد

دق کند وُ دوریت را بمیرد ...


می‌ خواهم برایِ تو نامه بنویسم

می‌ترسم،

شهر رفتنت را بفهمد

رود نبودنت را مراب شود وُ

خواب ،

شب را کابوس کند ...


می‌ترسم در راه به‌ باد برود

بعد به‌ دستِ چوپانی برسد وُ

هوایِ گوسفندانش را رها کند وُ

به هوایِ تو

گوسفند شود ...


می‌ترسم جاده راه نرود

بن بست شود

خانه خر شود وُ

در ،

به لنگه بچرخد وُ لج کند وُ تو نیستی را ...

زنگ بزند ...


می‌خواهم برایِ تو نامه بنویسم

می‌ترسم !

می‌ترسم عاشقت شوند ...



                                                                                                                             " افشین صالحی "



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ | ۱:۳٦ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

آتشی است

        

                  در دلم

 

که هیچ‌کس را

             

                 جرات گذشتن از آن نیست !

 

نترس ابراهیم من !

 

                            بگذر ،

 

آتشی که تو از آن بگذری ،

                         

                               سرد می‌شود . . .



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

احساس را که نمی شود تقطیع کرد

همینطور قطار می شود ...

سر می رود از دل

تا زبان

تا دست

تا مداد

تا کاغذی پشت در خانه ی شما !


شاعر شدن که کوه کندن نیست ،

لاهیجان که زیبا باشد ،

تو هم که زی ...

تو هم که چه می گویم من ! ؟

تو که همیشه زیبا بوده ای

و الا که کتاب های تاریخ ادبیات وجود نداشتند !


خلاصه لاهیجان که ...

تو هم که ...

چه نشئه می کند این شب مرا

و نشئه گی خود شعر است !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

منتظر نباش که شبی بشنوی ،

از این دلبستگی ها دل بریده ام !

که روسری تو را ،

در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام !

یا در آسمان ،

به ستاره ی دیگری سلام کرده ام !

توقعی از تو ندارم !

اگر دوست نداری ،

در همان دامنه دور ِ دریا بمان !

هر جور تو راحتی! بی بی باران !

همین سوسوی تو

از آنسوی پرده دوری ،

برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست !

من که اینجا کاری نمی کنم !

فقط, گهکاه

گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم !

همین !

این کار هم که نور نمی خواهد!

می دانم که مثل ِ همیشه ،

به این حرفهای من می خندی !

با چالهای مهربان ِ گونه ات ...

حالا ، هنوز هم

وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم ،

باران می آید !

صدای باران را می شنوی ؟

گفته ام یواش ببارد !

شاید تو خواب باشی !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

دستم نه ،

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد !

 

نمی دانم چرا

وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین

نگاه می کنم ،

پرده ی لرزانی از باران و نمک

چهره ی تو را هاشور می زند !

همخانه ها می پرسند :

این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است ،

که در بام تمام ترانه های تو

رد ِ پای پریدنش پیداست ؟

من نگاهشان می کنم ،

لبخند می زنم

و می بارم !

 

حالا از خودت می پرسم !

آیا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را

در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد ،

آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود ،

یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران ؟

پاسخ ِ این سؤال ِ ساده ،

بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است ؟

کبوتر ِ باز برده ی من !



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

خوابم می آید

خوابم می آید اما

باید دوباره تمام کتاب کواکب را دوره کنم

بی گلایه و گریه که نمی توان

به دیدار دیار دور رؤیا رفت

باید به رکعت سکوت و صدای کبوتر فرو شوم

باید به پنجره ی باز و پرواز پوک پر بیندیشم

به جریمه های نانوشته ی جمعه های کودکی

به گلوی گرفته و گریه ی گیتار

به طنین ترانه و طبل تندر

باید به حقارت ابرها بیندیشم

به بیم بارش باران

به سرود ساکت اشک

خوابم می آید اما

باید به اندازه ی گریه یی کوتاه هم که شده

به تو بیندیشم

شاید نگاه گرم تو

در لابه لای این همه رویا

یا در خیال این همه خمیازه گم شده باشد

چه کنم ؟ زیبا جان

باید بیابمت

به این گریه های گاه به گاه بالش و بستر

خو کرده ام دیگر



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

 سلام علاقه جان

 

فصلی ورق خورد

این هم از زمستان

زمین بدور خورشید می چرخد ،

من به مهر بدور تو می گردم

کجا مانده ای بیا ...


نه این که سردم باشد - نه !

هیمه ی خیال تو همیشه روشن است

و اجاق دوستت دارم همیشه گرم ...


من با دست های تو شادترین فصل سرما را می سازم

و با دستمالی سبز ،

چشم های خیس پنجره را پاک می کنم

آواز می خوانم - از تو می گویم ، مهربانم

برای گنجشک هایی که هی بهانه می گیرند

علاقه قشنگم

راه دور است

و هوای این روزهای روزگار ، بس سرد

زودتر بیا

تو که باشی ،

هیچ زمستانی حریف بهار خانه نخواهد بود ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

مرگ را به رودها سپردم

اصلا شاعر بی مشاعر به چه کار مرگ می آید ؟

او که نباشد

چه کسی هر شب

با یک بغل ترانه و دلی دیوانه

به سراغ خاطرات پاک تو بیاید ؟

می ترسیدم زبانم لال

نگاهت در پس دروازه ی جدایی جا بماند

اما انگار

برف های فاصله از حرارت حرفم آب می شوند

حالا فکر می کنم که می آیی

می آیی و به ها گفتنم می خندی ! بانو



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

بیا و از خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر

تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی

دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟

بگذار شاعری

در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید

مگر چه می شود ؟

چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟

من به همکلامی با کاغذ

و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم

تو رضایت نمی دهی ؟

باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است

کوچه را ببین

هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید

آنسو ترک زنی تنها در غربت آینه

و این سو شاعری از اهالی آفتاب

دیگر به کجای ابرها بر می خورد

که من هم بی امان برای تو ببارم ؟

می بخشی ! گلم

همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم

اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد

دیگر برو ! بانوجان

دل نگران هم نباش

شاخه ی شعر هیچ شاعری

در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است

من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد

قول می دهم فردا

کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم

در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی

مرا خواهی دید

قول می دهم

 

                                                                                                                       " یغما گلرویی "



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

صبح که بیدار شدم

دعایم مستجاب شده بود

تو

روی برف لیز خوردی و من

دست هایت را

محکم تر گرفتم

چه همدستی موذیانه ای داریم

من و خیابان

دلم که می لرزد

شتابان بهمنی می ریزد

از قله ی غرور

بر کوهپایه های محصور احساسم

قندیل می بندد

تنهایی

وقتی تو با منی

و من تنها کسی

که راز تو را در روز برفی می دانم

فقط می دانم

که بهشتی گلگون

زیر شال زرد تو یخ بسته است ...

 

                                                                                                                            " مریم سبزواری "



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ | ۳:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

منتظر نباش که شبی بشنوی

از این دلبستگی های ساده دل بریده ام

که روسری تو را

در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام

یا در آسمان

به ستاره ی دیگری سلام کرده ام

توقعی از تو ندارم

اگر دوست نداری

در همان دامنه دور ِ دریا بمان

هر جور تو راحتی ! بی بی باران

همین سوسوی تو

از آنسوی پرده دوری

برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست

من که اینجا کاری نمی کنم

فقط, گهگاه

گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم

همین !

این کار هم که نور نمی خواهد

می دانم که مثل ِ همیشه

به این حرفهای من می خندی

با چالهای مهربان ِ گونه ات ...

حالا ، هنوز هم

وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم

باران می آید

صدای باران را می شنوی ؟؟

 

-----------


خسته ام !

حتما تا به حال

هزار مرتبه این کلمه را

در کتاب شاعران دیگر این شعر دیده ای !

من از آنها خسته ترم !

باورکن !

امشب پرده تمام پنجره ها را کشیده ام !

می خواهم بنشینم و یک دل ِ سیر ،

برایت گریه کنم !

این هم از فواید ِ مخصوص ِ فلات ماست ،

که دل شاعرانش

تنها با گوارش ِ گریه سیر می شود !

ار گریه های بی گناه گهواره به این طرف ،

تا دمی دیدگانم به سمت و سوی دریا رفت

صدایی از حوالی پلکهای پدرم گفت :

« مردها گریه نمی کنند ! »

حالا بزرگ شده ام !

می دانم که پدرم نیز

بارها در غم تقویمها گریه کرده است !

حالا می دانم که هیچ غمی غم آخر نخواهد بود !

هوس کرده ام که این دل بی درمان را ،

به دریای گریه بزنم !

هوس کرده ام دیده ام را ،

به دیدار دریا ببرم !

باید حساب تمام بغض های فروخورده را روشن کنم !

حساب ترانه های مرطوب را !

حساب گریه های گم شده را ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ | ٢:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم بارید ... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهائی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهائی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ، از عشق هم خسته

 

غنچه شوق تو هم خشکید

شعر ، ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب دردآلود

جان من بیدار شد ، بیدار

 

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من ، نقش خوابی بود

 

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را ؟

 

دیدم ای بس آفتابی را

کاو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من !

ای دیغا ، درجنوب ! افسرد

 

بعد از او دیگر چه می جویم ؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

 

 

پ . ن :

سلام دوستان عزیز تو شهر ما الان داره برف میاد اونم بدجور ، هوا هم مثل ما دلش گرفتس ...

این عکس بالا واسه همین چند دقیقه پیشه ، خودم گرفتم ...

امیدوارم خوشتون اومده باشه ...

همگی موفق و پیروز باشید ...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

آسمان وجودم پاره ای ابر گشته

به دنبال آغوشی برای باریدن می گردد

ستاره های آسمان اشک هایم را به نظاره نشسته اند

ولی من بی تفاوت به همه آنها

سرم را روی شانه آسمان می گذارم

و سکوتم را با هق هق فریاد ناله می کنم

ابرها می روند

حتی لحظه ای هم توقف نمی کنند

دستان مرا گرفته اند و با خود به ناکجا آباد می برند

و من در سکوت غرق تماشای دیروزم

و لحظات پایانی امروزی که در انتظار فردا نشسته

باز هم صدای سکوت

باز هم صدای تپش

باز هم ویرانه های خانه ای در دنیای قلبم

باز هم صدای شکستن می آید ...

و من با تو زمزمه می کنم

چقدر خوب که تو همیشه هستی

ای صاحب دل ها

و ای کسی که سند قلبم را شش دانگ به نام او زدم

چقدر خوب که تو همیشه هستی

و من محتاج بودنت

بار دیگر با نوای دلگرم تو آرام می گیرم ...

 

پ . ن :

 

چه گرمای حضورت و چه سرمای نبودنت باشد
همیشه هستی ... همین حوالی !

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم / یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت کنم

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم / بگم فقط ماله منی ؛ به تو جســـــارت بکنم

 

انقدر ظریفی که با یه نگاه هرزه میشکنی / اما تو خلوت خودم تنها فقط ماله منی

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم / بگم فقط ماله منی ؛ به تو جســـــارت بکنم

 

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه / یا روی تیشه ی چشات غباره آهم بمونه

 

تو پاک و ساده مثله خواب ،حتی با بوسه میشکنی / شکله همه آرزوهام تجسم خوابه منی

 

حتی با اینکه هیچ کس مثله من عاشق تو نیست / پیش تو آینه ی چشام حقیره لایق تو نیست

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم / بگم فقط ماله منی به تو جسارت بکنم

 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم / یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت کنم

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم / بگم فقط ماله منی ؛ به تو جســـــارت بکنم

 

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه / یا روی تیشه ی چشات غباره آهم بمونه

 

تو پاک و ساده مثله خواب ،حتی با بوسه میشکنی / شکله همه آرزوهام تجسم خوابه منی

 

حتی با اینکه هیچ کس مثله من عاشق تو نیست / پیش تو آینه ی چشام حقیره لایق تو نیست

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم / بگم فقط ماله منی ؛ به تو جســـــارت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم / بگم فقط ماله منی ؛ به تو جســـــارت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم / بگم فقط ماله منی ؛ به تو جســـــارت بکنم



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

 

- سلام ،

یعنی دلم برایت تنگ شده بود ...


- سلام ،

یعنی من هم همین‌طور ...


- امروز هوا خیلی سرد شده ،

یعنی دیروز نبودی ...


- شاید بارون بیاد ،

یعنی امروز هستم ، نگاهم کن ...


- شعری رو که خواستی پیدا کردم ،

یعنی دیروز همه‌اش به فکر تو بودم  ...


- می‌خوام بذارمش تو قاب که هر روز بخونمش ،

که هر روز به یاد تو باشم ...


- وسط‌های شعر گریه‌ام گرفت ،

بس که به تو فکر کردم ...


- فقط شعر خوبه که آدم رو به گریه می‌اندازه ،

کاش آن لحظه پیش تو بودم ...


- اون جا که درباره ترسیدن از عشق بود ،

من از عشق تو می‌ترسم ...


- یکی هم برای تو قاب می کنم ... دوست داری ؟

- دوست دارم ...

- دوستت دارم ...

 

                                                                                                                                " مصطفی مستور "



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

شعرها هیچ خاصیتی ندارند

مگر آنکه

من برای تو بنویسم

تو از من دورتر شوی

و دیگرانی بخوانند و

عاشق دیگران شوند !

 

مرغ ِ شعرها

برای همسایه غاز می شوند !

و برای من

دست و پا زدن در لجنزاری را تداعی

که فرو تر ...

که دور تر ...

که بیهوده تر ...

پس بیا ... بیا ...

                                                                                                                          

                                                                                                                        " مهدیه لطیفی "



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : مهدی

 

فرود آمدم و

دانه برفی‌ بودم

که بر گل‌های آبی پیراهنت

نه

بر سُرِ نرمِ گرمِ شانه‌ات

اشکِ بازیگوش شدم

هوای هیچ شدم

فرا رفتم ( یا فرو )

و این زندگینامه‌ ی درخشان من بود

تا یاد تو نیز در خاطرها بمانَد .



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٢ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : مهدی

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد !



  • ايران بلاگ | ويندوز سون