باز فکر نبودنت سکوت چشم هایم را شکست ...

 

امروز

باز فکر نبودنت

سکوت چشم هایم را شکست

و من در پس دانه های اشک

با حسرت تو را جستجو کردم

آیا این انصاف است ؟

که پس از این همه عاشقی

بی تو بودن

سهم دل من باشد ؟

آیا این عادلانه است ؟

که از این همه روز و ماه و سال

حتی یک لحظه اش را

به کام من نباشی !


خسته تر از همیشه

آرزویم بودن توست !

نه برای خودم !

برای شعر هایم !

که اگر یک روز خواستم

از بودن تو بنویسم

بدانم بودنت چه رنگیست

چه طعمیست


میمیرم از این رشک

 

از تو به که شکایت کنم ؟

که سالی ست جا خوش کرده ای

در این خلوتکده ی دلم

اما ...

تو را قسم به عشق

یکبار

فقط یکبار

دوستت دارم را

به من

در خواب بگو

و من بی وفاترین باشم

اگر از آن خواب

برخیزم !

ببین به چه روز افتاده ام ، نمیخواهی بیایی ؟

حداقل لحظه ای به من فکر کن

ببین من چه به روزم می آید ...

/ 3 نظر / 7 بازدید
طرلان

صبر کردن دردناک است .. و فراموش کردن دردناک تر !! ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا "فراموش" ...؟!

باران

آرزو دارم ناخواسته به دست آوری آنچه را که خواسته ات است و شگفت زده با خود بیاندیشی: آیا کسی برایم آرزویی کرده بود!

طرلان

سلام ب خاطر تاخیرم معذرت امیدوارم با کامنت هایی ک گذاشتم جبران کرده باشم بازم میام وبت منتظر حضورت با کامنت های زیبات هستم اینجا همه چی درهمه