دوستت دارم ...

 

تو

قرار نیست خاطره ای باشی از یک بعد از ظهر !!!

قلیانی باشی با طعم نعنا که تمام می شود

قرار نیست ...


می خواهم فریاد بزنم

زنی بود که از یک فنجان چای آغاز شد

از پایین پله ها نگاهم کرد

و فهمیدم که دوستش دارم !!!


شاعـر شدم از پشت عینک تیره

وقتی کلمه ی باستانی را

که هر بار با شنیدنش

بعد از آن روز گویی اولین بار بود که می شنیدم

از زبانش ، نه از قلب ِ پر مهرش

" چایی ات را بخور "


قرار نبود عاشقت باشم

من فقط مهمان یک فنجان چای بودم

کمی فرصت از تماشا

و کافه ی کوروش


قرار نبود شاعر باشم

من فقط تماشا می کردم

نمی خواستم آواره ی جهان باشی

و من به دنبال تو شهرها را بیابم

خیابان ها را تماشا کنم


همین جوری است

گاهی چایی ات دیر می شود

و آواره ی جهان می شوی

کاش تماشایت نمی کردم

و چـایی ام را می خوردم


نمی دانستم عاشقت خواهم شد

بعد از شنیدن کلمه ی باستانی

"دوستت دارم "


ما دو نفـر بودیم

باد که آمد

یکی رفت و خاطره شد

یکی ماند تا خاطراتش را مرور کند !!!


دوستت دارم ...

/ 4 نظر / 26 بازدید
اسرین

خییییییییلی زیبایودخیلی من همیشه شعرهاتوباجون ودل میخونم

اسرین

منم متاسفانه ازش خاطره دارم خاطره هم ک دردکمی نیست...

دچـار شـعر

وبلاگتون بنا به دلایلی منو می بره به جاهایی که نباید...!

Nafas

دلـم کـمـی خــدا می خواهد ... کــمــی ســــکـوت ... دلــم دل بـــریــدن مـی خــواهد ...... کــمـــی اشـــــک ..... کـــمــی بـُهــــت ... و خیــلـی فـَریـــاد ...