تو تنهای بی‌ همتای من ...

 

 

پروردگار عالم

وقتی تو را می‌آفرید

هرچه عطر نارنج داشت

ریخت توی تن تو

بخشید به موهات

و تو تنهای بی‌ همتای من شدی ...

 

پ . ن :

 


من خودم صید گیسوان تو گشته ام

به هر زبانی می گویم تو نمی شنوی

به در

به دیوار

به سنگ

به آهن

سوگند می خورم

نام تو را در آسمان دیده ام

به چشم

به ابرو

به لب

به گیسو

قسم ات می دهم

پاسخی به گریه های من بده ...

 

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
love

چه جمله ی غریبی است “فراموشت می کنم” وقتی تا آخر عمرت با یاد او زندگی می کنی !

delezakhmiiiii

ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺍزﭘﺸﺖ ﺑﮕﯿﺮﻡ. ﺩﯾﺪﻡ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﺳﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺭﺍﻧﺪﺍﺭﻡ

delezakhmiiiii

بعضــی دردها مثــل " چایــی میــمونن با گــذشت " زمان " سـرد " میشن ، ولی " تلخیـش " از بین نمیره

آسمان

دستم را دراز مي‌كنم چه بنويسم بر كاغذي كه باد برده است..[گل]