همه را از دل خود می رانم ...

 

گاهگاهی که دلم می گیرد

به تو می اندیشم

خوب در یادم هست

چه شبی بود آن شب !


تو همان نو گل دیرینه و من

برگ زردی که فتاده است به خاک

و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سال ها

هم چنان زیبایی !


کاش میدانستی

که چه کردی با من


من سراپا همه چشم ، تو دریغ از یک نگاه

دل که سرشار ز عشق ،

چشم من غرق حضور ...

دست هایم بی تاب ،

در خیالم همه تو !


بارها می دیدم

بین من و تو فاصله ها بسیار است

نپذیرفتم باز ...


چشم به راهت ماندم

پیش پایت چه حقیر می ماندم

قلب پاکم چون فرش

زیر پایت افتاد


دست هایم در تب عشق تو هر دم جان داد


همه را از دل خود می رانم

از همه می گذرم

به جز از عشق تو ای بلبل شیرین سخنم !

/ 4 نظر / 6 بازدید
ساناز

سخت است …. اتفاقی را انتظار بکشی ، که خودت هم بدانی در راه نیست !!![گل]

فرشته

وبلاگفوق العاده ای دارین همه ی پست هاتونو خوندم و با اجازه لینکتون کردم

فرشته

وبلاگ فوق العاده ای دارین همه ی پست هاتونو خوندم و با اجازه لینکتون کردم