چشم قهوه اى ...

 

دیروز را ورق می زنم و خاطرات گذشته را مرور می کنم .

در روزهای بی تو بودن صدای خش خش برگها را

از لابلای صفحات پاییزی می شنوم و التماس شاخه ها را

که در حسرت دستهای سبز تو مانده اند .


کم کم به این باور می رسم که سرنوشت ، نثر ساده ایست

از حسرت و اشک که حرفی برای گفتن ندارد .

به صفحات بهاری با تو بودن می رسم .

 

بنفشه هایی که از بالای واژه ها سر می زنند

و چشمان تو را بهانه کرده اند ...

آخر مگر می شود بنفشه ها چشمانت را بهانه نکنند ...

چشم قهوه اى ...

/ 1 نظر / 6 بازدید
اسرین

ب جرم کم کاری اخراجش کردندرفتگری ک عاشق شده بودبرگهاروجارونمی زدوقدم میزد...