تو وقتی که دور از منستی ...

 

 

تو وقتی که دور از منستی

خیال تو از خلوت من

ازین شامگاه زمستانی غربت من

مرا می برد تا دیاری

که در آن طلوعی طلایی است آری قدم های تو در دل شب

تپش های قلبی است در آستان تولد

عبور درختی ز مرز شکفتن

تو چون در شب تیره ، رخ می نمایی

دری بر من از روشنی می گشایی

تو چون می نشینی مرا می ربایی

تو وقتی که پیش منستی

چراغی پس چهره داری

چراغی که خط های پنهانی گونه ات را

چو رگ های برگی

جوان ، می نماید

تو وقتی که پیش منستی

فروغی در اعماق شب می درخشد

نسیمی در اقصای شب می سراید

تو وقتی که پیش منستی

زمین ، زیر پایم نمی لرزد آری

زمین ، استوار است و آفاق ، روشن

تو وقتی که پیش منستی

بهار است و ، خورشید و ، آیینه و ، من

تو چون جامه برگیری از

پیکر خود

سراپای آیینه ، چشمی است حیران

که در او ، تو چون مردمک ، بی قراری

فراموش بادا ترا عزم رفتن

اگر چند ، چون روی برتابی از خلوت من

صدای تو می آید از دوردستان

در آغوش شب ، پیکر آبشاری

تو وقتی که دور از منستی

خیال تو از شامگاه زمستانی غربت من

مرا می برد تا دیاری

که در آن طلوعی طلایی است ،آری

تو ، روح بهاری ...

/ 0 نظر / 9 بازدید