سیزده بدر امسال ...

 

سلــــام به همگی ؛ شرمنده از اینکه کم کار شدم ؛ آخه در گیر هستم ...

کجا کجــــــــــا ؟؟؟؟ به قول ما بیدگلیا " وایسید "  فرار نکنید ؟ یه لحظه صبر کنید !!!! این

مطلبی که امروز نوشتم (‌ البته من ننوشتمشا دوستم آقا محمد رضا نوشته من دارم

باهاش کلاس میزارم ) خیلی طولانیه ولی مطمئن باشید که اگه تا آخرش بخونید چیزی

رو از دست نداده اید و کلی مطلب تازه یاد گرفتید ... پس بهتون توصیه می کنم که حتما

تا آخر بخونید ... داستان خیلی جالبیه ...

 

جاتون خالی دیروز داشتم دیوان شهریار رو می خوندم که یه دفعه یه شعر زیبا نظرم رو به

خودش جلب کرد ؛ که از همه بیشتر اسم این شعر برام جالب بود ... " من خود آن

سیزدهم "...

یه چند بیتش رو که خوندم دیدم خیلی خیلی آشناس که یه دفعه یادم اومد محسن

چاووشی با زیبایی هر چه تمام تر اون رو اجرا کرده ، سریع رفتم پای کامپیوتر و پیداش

کردم و یه بار قشنگ گوش دادم ... ؛ آلبوم " من خود آن سیزدهم " از چاوشی رو حتما

گوش کنید ؛ فوق العاده است ...

 

 

وقتی گوش کردم خیلی لذت بردم ولی هنوزم چند تا سوال توی ذهنم بود و اونا این بود

که این شعر زیبا از کجا ریشه گرفته و از اونجایی که وقتی دنبال یه چیزی برم تا پیداش

نکنم بیخیال نمی شم ؛ رفتم چند تا کتاب ادبی پیدا کردم و سیر تا پیاز قضیه رو فهمیدم ...

داستان از اونجایی شروع می شه که استاد شهریار در دوران جوانی عاشق یه دختر می

شه و به خاطر این عاشقی از درس و زندگی می افته - محض اطلاع بگم که شهریار

پزشکی می خونده - و به خاطر این عشقه مقدس به شاعری روی میاره و بیخیال

پزشکی می شه ...

 

ولی مشکل استاد شهریار مثه خیلی از جوونای این دوره و زمونه ؛ کوپن " پ " بوده ، و

یه جورایی رک و پوست کنده بهتون بگم با تمام خوبی هایی که داشته و خودش هم به

اونها اشاره می کنه ولی یه چیزی رو نداشته و اون موضوع چیزی نبوده غیر از چرک کف

دست ؛ یه وقت فک نکنید که خیلی دستش رو می شسته ، نه !! بیچاره شهریار فقط  "

پول" نداشته ... ؛ نه که نداشته باشه ؛ داشته ولی زیاد نداشته ...

 

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر /// عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود /// که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

 

... و همین بی پولی باعث می شه که معشوقه شهریار با وجود علاقه ی زیادی که به

شهریار داشته به اصرار پدرش با یه فرد پول دار ازدواج کنه و یه جورایی پدره دخترش رو با

پول عوض می کنه ؛ ولی از همه بدتر این بوده که شادوماد این قدر سنش زیاد بوده که در

حکم پدر دختره بوده، ولی شرط اصلی یعنی پول رو تا دلتون بخواد داشته که استاد

شهریار در این باره می گه :

 

پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت /// پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر /// عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

 

همین اتفاق باعث می شه که شهریار شکست عجیبی در زندگیش بخوره تا اینکه یه روز

که اتفاقا 13 بدر هم بوده شهریار با اصرار دوستانش برای تفریح بیرون می ره و علی رغم

میل باطنیش دوباره معشوقش رو به صورت اتفاقی می بینه ، ولی اوضاع این دفعه خیلی

فرق داشته چون معشوقه ی شهریار  یه بچه ی چهار پنج ساله هم داشته که این اتفاق

باعث می شه شهریار این غزل بسیار زیبا  که اسمش هست " من خود آن سیزدهم " رو

بسراید ... 

 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم /// تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز /// من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

 

اگه خواسته باشید این آهنگ رو گوش بدید می تونید از اینجا دانلودش کنید ولی فعلا به

بقیه ی ماجرا گوش بدید ...

 

دانلود آهنگ من خود آن سیزدهم با صدای محسن چاوشی

 

بعد از این جریانات استاد شهریار هیچ وقت دیگه ازدواج نمی کنه ولی توی یه جایی از این

غزل یه بیت خیلی قشنگ رو می گه که من خیلی دوستش دارم که نشان دهنده ی

خاطرات بسیار زیاد شهریار هستش ؛ واسه ی من که خیلی پر معنی و جالب بود ...

 

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم /// گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

 

ولی از کل این غزل من با این یه بیتش خیلی حال کردم و یه جواریی کل شعر یه طرف ،

این یه بیت هم یه طرف ؛ به نظرم یه جورایی شاه بیت این غزل هستش : ...

 

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر /// شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

کل غزل رو اینجا براتون نوشتم؛ بعد از خوندن غزل بقیه ی ماجرا رو اون پایین بخونید ...

 

" من خود آن سیزدهم " 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم /// تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز /// من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام /// جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی /// هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت /// پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر /// عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود /// که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر /// من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم /// گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس /// خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر /// شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت /// شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بقیه ی داستان ... !!! روزگار همین طور برای شهریار ادامه پیدا می کنه تا این که چند

ساعت بیشتر از عمر شهریار توی بیمارستان باقی نمونده بوده که یه دفعه سرو کله ی

معشوقش پیدا می شه و بساط گریه و زاری شروع می شه و شهریار اون شعر معروف و

زیبا رو می گه که حتما همتون از حفظ هستید که واقعا قشنگه و از جمله شعرهای مورد

علاقه ی منه ...

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ... بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی ... سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست ... من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم ... دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار ... اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ... ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت ... اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند ... در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین ... خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ . ن 1 : و در آخر هم این تک بیت زیبا از استاد شهریار که خودش گویای همه چیز هست ...

نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار /// با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان

 

 

پ . ن 2 :

خب خوندید ؟؟ خوشتون اومد ؟؟

خب این مطلبو یکی از دوستام توی وبش گذاشته بود که منم اینجا گذاشتم

همینجا از محمد رضا رجبپور تشکر می کنم بابت این قلم زیباش وبشم 

آدرسشو میزارم اگه دوست داشتبد بهش سر بزنید ...

 

mrb

/ 2 نظر / 62 بازدید
اسرین

سلام خیلی جالب بودواقعا...مرسی[گل][گل][گل]

mrb92

سلام به روزم ...